همیشگی

اتاق پر از مین هایی ست

                   که منفجر اگر بشوند




                                   دوستم خواهی داشت ..!


شِیخُهُم

شب بخیر ای نفست !

امن ترین جای جهان همینجاست عزیزم.

دلم برات امن نیست.خوب نیست.با هربار اسمت زلزله می آید و خانه ات ویران میشود.تو همینجا در سرم بمان.درست است آشفته است اما امن است.همینجا نگهت میدارم؛میبافمت؛میمانمت(یعنی با تو میمانم!!)میبویمت میبوسمت.

در دلم که باشی سرم هی یادم می اورد که نیستی ولی اینجا دیگر کسی نیست که مزاحم خیالمان شود!

خوشبخت میشویم و میمانیم باهم.

اصلا انگار نه انگار که نیستی.

اصلا انگار نه انگار .

+حتی اگر نباشی،می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

۰ نظر

.

1ما برای این نیامده بودیم

2منو بشنو از دور

دلم میخواهدت

3دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام

بیا برویم

4حتی دکمه های کیبورد هم کمکی به باریدن نمیکنند

5واژه ها خوبند.اثر دارند.جان دارند.قوی اند؛اگر بلد باشی!

6هشتاد و پنج روز دیگر مهلت تمام است

7خوشا بحال شما که شاعری بلدید

8هیچوقت گیر بهشت و جهنمت نبودم.خودت میدانی.فقط ترس قهر بودنت حالم را بد میکند.قهر نکن.ببخش.میبخشی.

9از یک جایی به بعد سیکل معیوب بغلت میکند.ولت نمیکند.اگر هم بکند خسته تر از آنی که بلند شوی

10مگر دختر بچه ها چقدر جان دارند؟

11کاش چشام جای کویر دریا داشت.جنگل داشت.گندمزار داشت.یا حتی سیاهی شب را.دیگر کویر دوست ندارم.دارم...ولی نمیخواهم

12اسما اسم قشنگی ست.حیف شد

13دخترم!دوست دارم باهات حرف بزنم.نمیدونم شاید برای همیشه عدم بمونی ولی من همیشه عاشقت بودم و هستم و میمونم

14ادمارو دوست دارم ولی حوصله شونو ندارم

15بغل میخوام .

16یعنی هنوز بابامید؟

17با چشماش چیکار کنم؟

18با پرچم سفید به پیکار میرویم

19هیژده هیچی نبود جز درد.هفده سال دروغ گفتنمان.

20این دست ها دیگر مث قبل گرم نمیشوند.

21دلم تنگه پرتقال من

22لطفا از من ناامید شوید.لطفا ولم کنید.لطفا بگذارید موهام را از ته بزنم و با یک دوربین و یک گیتار بروم فرانسه.لطفا نگویید اسماء!بگویید هوی!لطفا دلتان نسوزد از از دست رفتنم.لطفا برای طریقتان کس دیگری را انتخاب کنید.لطفا من را با قران و از این دست چیزها نشناسید.لطفا اسم کمال انقطاع را جلوی من نیاوردید.لطفا روضه های خودم را تحویلم ندهید

23پرنده بودیم کاش

یا پروانه

24تب کرده ام هذیان برایت مینویسم

25اتاق عزیزم.کاش سه سال و اندی ت را پاک نمیکردم.شاید حالا به کارم می آمدی.دریغ...

26یکی بیاید سروصدای این سر را خفه کند.ببندد دهان این شعر ها را.خاموش کند خواندن این آیه ها و دعاها را

27یک گوشه ای که هیچکس نباشد.حتی خودم!

28ولشون کن دیگه.همینام زیادی شدن

۰ نظر

شایدم جایی شنیدم نمیدانم:)

خستگی حال بدی بود، نمیدانستم


+یکم زمان برود عقب تر.یک دوسه سالی،و همان جا گیر کند.برای همیشه

یا نه؛برود جلو.خیلی جلو.و تمام شود.زود


#دالان_هجدهم :

#حسرتِ_پرواز :)

.

"تعلق معلق همیشه در خاطر"(با اجازه ی بلوط!)هرچه قدر عزیز و محترم و همپا و عشق،ولی رفیق همیشه چیز دیگری ست.همیشه

۴ نظر

به "خود"

میدونم روزای سختیه.خوب میدونم.و بخشی از این سختی رو هیچکس حتی فرزانه و آوینم نمیدونن.اما اسماء!پاشو.بسه دیگه.یادته جنوب پاهات درد میکرد ولی یه لحظه ام حاضر  نبودی وایستی؟یادته چه درد دل انگیزی میشد؟اینم میتونه همونقد خوب باشه.درست میشه.باز روزای خوب میان هرچند شاید کوتاه باشن و بعد سری بعدی شروع شه اما خودت خوب میدونی این وسط حالای خوبی ام هست.حتی الانم هست.

اسماء!تو ادم درد کشیدن هستی اما حسرت کشیدن نه.پاشو دختر پاشو.

۲ نظر

بارونم بارید

واژه های لجباز من اما نه !

Its wonderful^_^

اصلا دیروز اینقدر بغض ننوشتن داشت خفه م میکرد یادم رفت که عیدبازی دربیاورم اینجا!

نه اینکه الان خوب شده باشم ها،هنوز ننوشتم.اما حالا این* به عنوان عیدی باشد اینجا.

+قشنگ ترین یادگاری م از پارسال پوستر و این آهنگ تئاترمان است:) (قلب قلب قلب)


*دریافت


۲۲۲روزم مونده به کنکورمان.عدد هیجان انگیزی بود گفتم ثبت کنم

۱ نظر

آنقَدَر شعر..

تمام امروز را بغض داشتم؛بغض کلمه..آخرش هم نباریدم...

خیلی وحشتناک است.خیلی.خیلی.خیلی.

شاید کیبورد لازم است.نمیدانم.خلاصه که حال بدی ست و انگار حتما باید چند وقت یکبار اینطور شوم..

۰ نظر

یادآر :)

#امشب!    

+چنان مست دیدار و حیران عشق

که دنیا و دینم فراموش بود!

مِعراجِ مردانْ سرِ دار است .

نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی

آن روزش بکشتند..

و دیگر روزش بسوختند..

و سوم روزش به باد بردادند..

یعنی عشق اینست .

+

ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف

سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف

فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف

کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف



+بعد از دوهفته که از خواندنش میگذشت امروز باید مینوشتمش.و این چه سری ست..؟ندانم..

+حتی اگر درست باشد و جز این دوبیت همه ی شعرهایی که از مجموعه اشعارت خواندم را به تو نسبت داده باشند باز هم دوستشان دارم.باز هم دوستت دارم

۰ نظر

ایران همیشه دردمند من!

کرمانشاه عزادار من!

نقطه .

به بلوط

کاش میشد گرمای دست هام را برای همیشه بدم به تو!

کاش میشد یک بلیط رفت و برگشت به خط استوا برات بخرم

کاش میشد دانشکده ی روان را ببرم انقلاب و زیر "آن سر در کوفتی"

کاش میشد بتوانم بی هوا و بی خبر بیایم دنبالت و با هم برویم آب زرشک بخوریم

کاش حداقل میتوانستم حرفی بزنم که حالت را خوب کند...

+چقدر بی عرضه م من..!

۲ نظر

من هنوز سر حرفم هستم

یکبار دیگر توی همین اتاق گفته بودم:
الحمدلله علی کل حال یک اغراق،یک شوخی یا یک شعار نیست.
گفته بودم اگر حالت خوب باشد که خوب است
اگر بد باشد بهتر است.
+قبلا ها اینقدر این آیه* برایم لبخند نمی آورد اما امسال که توی کتابمان خواندمش دوباره،برایم از همیشه شیرین تر بود!
احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لایفتنون؟؟؟؟؟(کاش با همان لحنی بخوانید که باید)
کتایون راست میگفت؛مصداق همان بوکسی ست که یکبار بافته بودم!
۱ نظر

.

و قَد توازَرَ علیه ..

دوران عوعوی شما گذشته اقایان!

من اشک های انقلاب را در دست های سیاه پسرک دست فروش مترو،در خنده های گریه زای دخترک گل فروش سر چهارراه،در شادی وحشت آور آن دختران اصفهانی که خودکشی کردند،در گونی پسر جوان معتاد دم سطل زباله دیدم.

آهاااااای حاجیان تسبیح به دست یقه بسته!بخورید و ثانیه به ثانیه شکم هایتان و متراژ خانه هایتان در الهیه را با پول بیت المال بزرگ و بزرگتر کنید

تا میتوانید در خلوت بچاپید و پشت تریبون استغفار بگویید.

همین روز ها ما ،مایی که همیشه با پوزخندی تمسخرآمیز و مثلا زاهدانه از کنارمان ردشدید و ادای مرشدان پیررا برایمان دراوردید وجود زالو صفت و لاشخورتان را از روح انقلابمان جدا میکنیم،تکه تکه تان میکنیم و دور شهر میچرخانیمتان تا بفهمند ما از شما نبودیم و نیستیم.نه،شما از ما نبودید.ظلم کنید.ظلم کنید و بعد آروغ نصفه شبتان به ریشمان بخندید.یک روز میرسد که ریشه تان را آتش میزنیم و با همین تیشه ای که شب ها زیر بالشتتان میگذارید برای نابودی این انقلاب ، برایتان قبر میکَنیم و روی قبر پله میسازیم تا روزی یکبار از روی لاشه تان رد شویم.دوران زندگی انگل وار شما تمام خواهد شد و انقلاب "اسلامی"ما دوباره نفس خواهد کشید.اگر نتوانستیم و پیرمان کردید،اگر نتوانستیم و خفه مان کردید ؛ به بچه هایمان یاد میدهیم.اگر نتوانستند به بچه هایشان یاد میدهند.سرانجامش یکیست.شما یا بچه هایتان یا بچه ی بچه هایتان به درک خواهید رفت و انقلاب ما و فرزندانش دوباره لبخند خواهند زد.حالا هی پابرهنه از این جناح بچپید در آن جناح،سر نام این "نو"بگذارید سر نام آن"نو"بگذارید.رنگ این را عوض کنید رنگ آن را عوض کنید. خیال کنید احمق گیر اوردید‌.بیخبر از این که فقط دارید گور خودتان را تنگ تر میکنید.خیلی ها فکرش را نمیکردند آتش درون مردم دودمانشان را بسوزاند.شما هم نکنید.تاریخ یعنی تکرار مکررات!

+امروز اتفاقی شنیدمش،با صدای خسرو شکیبایی:

و دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش...

گروس عبدالملکیان

+این غربت عمیق عمرش رو به پایان است.حالا بنشینید و ببینید


۱ نظر

بن بست!

بگذار اول آخرش را بگویم:بشر به بن بست رسیده!
دیگر هیچ تئوری و ایسم و حرف تازه ای نمانده که روحی بدمد بر این دهکده ی جهانی مردگان.عوام یا پا روی پا انداختند و صدای غرغرشان گوش فلک را کر کرده  یا آنقدر دارند ازشان بیگاری میکشند که وقت فکر کردن به چیزی جز جای خواب شبشان ندارند.خواص هم عده ای شان هرروز راه تازه ای برای بخور بخور پیدا میکنند عده ای شان هم یا بین آن ها خودشان را گم میکنند یا زود میپرند...
ما مانده ایم و خستگی و مسابقه ی دوی عقربه ی بزرگ و کوچک ساعت.ما مانده ایم و پنجره ای رو به آلودگی.
بعد که می آیی به خودت تکانی دهی و راهی تازه بگشایی تازه آنجاست که میفهمی حتی همین خرابه ای که ساکنش هستی با چه زجری ساخته شده و اصلا چقدر نظام و نتیجه گیری هاشان درست و دقیق بوده.انگار انتخاب و ترجیحی ست بین طیفی از بد و بدتر و بدترین.
هنرمان!مسابقه ای بین سیاه و خاکستری و مشکی و مشکی پرکلاغی.آدم های خوبمان ناشناخته و ساکت-یا ساکت شده-که اگر خدایی ناکرده بمیرند تازه همه میگویند آآآآآآآخ چهههه بود و چههه بددددد که دیگر نیست.و این روضه خوان ها همان هایی اند که یا طرف را نمیشناختند یا فحشش میدادند.مذهبی هایمان یا افراطی یا خسته .غیر مذهبی هایمان هم که غیر مذهبی!اگر خودت را بکشی و به راهی برسی که حدس بزنی همین درست است تازه کتک خوردن ها شروع میشود هم از همراه هم از اغیار.
فلسفه ای که میگویند نقطه ی اوج است و فلان و بهمان،که هست هم، هیچوقت دردی را دوا نکرده و نمیکند.حال آن که فلسفه ی "آن ها"دردی بوده که آنقدر بسطش دادند تا شد روش زندگی مردمش!جالب نیست؟این حجم از وارونگی هیجان زده ات نمیکند؟؟؟
و ای کاش فقط فلسفه بود:)... دیگر برایت از روان شناسی ای که فرق آنچنانی ای بین انسان و حیوان قائل نیست بگویم یا جامعه شناسی ای که گم شده بین جهان هایی که برای خودش بافته؟یا از سیاست بگویمت؟؟؟!!!!!!جایی که اول باید جناحت را بگویی بعد اسم و فامیل خودت را.که حالا بخش دوم آنقدر ها هم مهم نیست.جناح هم مترادفیست مثلا انسانی از همان چیزی که درباره ی حیوانات برایش از واژه ی"گونه"استفاده میشود!
این جا آدم ها یا غرق شده اند یا غرق میشوند یا غرق میکنند.خودشان را،افکارشان را،فطرتشان را،ارمانشان را،ادم حسابی های کناری شان را!
ته تهش شاید ببُری.باید شبکه ی خبر را،نت گوشی و تبلت و لب تاپت و هرچه و هرچه ی دیگر را خاموش کنی و به دشت و صحرا پناه ببری!
شاید از همه ی آرمان ها و آرزوها و برنامه هات دست بکشی و پناه ببری به انزوا،پناه ببری به انتظار مرگ،یا مثلا در بهترین حالت پناه ببری به شعر.
دیگر هیچ دردی دوا ندارد.این ها  را برای توجیه تنبلی و بی کارگی مسری ای که دچارش هستیم نگفتم.ما میدویم.ما موظفیم به دویدن.اما دویدنی که همیشه باید تهش بگوییم "ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه"و اینطور تسکین دهیم خودمان را.این نرسیدن از ندویدن نیست.که جای دیگر کار میلنگد.
این درد دوا ندارد.
دوا ندارد که مردم عالم بریده اند و پناه برده اند به صحرای کربلا!من از شیعیان نمیگویم.از مسیحی ها و کاتولیک ها و پروتستان ها و آتیئیست ها میگویم.ما همه به اینکه بشر در این کوچه ی بن بست خودساخته گیر افتاده ایمان آورده ایم،شاید سال هاست!چه بگوییم و حتی حس کنیم چه نه.ما به اوج خفت بشر حتی در بطن "انقلاب اسلامی"ایمان آورده ایم و حالا موقع دم مسیحایی ست.
حالا همه فریاد سر داده اند که:ای مسیحا اینک
                                                مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام
ای مسیحا!بشر غربی و شرقی و شمالی و جنوبی و و و به بن بست رسیده.تک تکمان به بن بست رسیدیم.متی نرا و نراک؟
+واژه ها خودشان راهشان را باز میکنند و می آیند اگرنه نویسنده هیچ خبر نداشت که تهش به اینجا خواهد رسید.باور کنید!
۳ نظر

به وقت ۱۲آبان

و زمین انقلاب بر رفاقت ما گواهی خواهد داد !:)
+کللللی حرف رو تا کردم گذاشتم در ابن پنج تا دانه واژه.جا کمتر تنگ شود بهتر است!:)
۰ نظر

حتی سوالات کتاب تست کنکورت!

سر ساعت اقای صدری،یک کلمه به کلاس گوش میدادیم و دوکلمه شعر میخواندیم؛آینه های ناگهان را.فکر کنم فرزانه سه چهار روز پیش از کتابخانه گرفته بودش.میخواستم فال بگیرم فرزانه نگذاشت.یک صفحه ای را باز کرد و داد دستم.واکنش هام به تک تک بیت هاش را میدانست و تک تکشان را تجربه کرده بود.با هر واکنشی م خبیثانه میخندید از اینکه حدسش درست از آب درآمده.حکما اگر شاعری بلد بودم چنین شعری میگفتم!حتی واژه هاش هم بوی فکرهای مارا میداد.واقعا عجیب بود.واااقعا.

یک نفس با دوست بودن همنفس

آرزوی عاشقان این است و بس

واحه های دور دست دل کجاست

تا بیاساییم در خود یک نفس

واحه هایی گم که آنجا کس نیافت

ردپایی از نگاه هیچکس

خسته ام از دست دل هایی چنین

پیش پا افتاده تر از خار و خس

*ارتفاع بال ها:سطح هوا

*فرصت پرواز ها:سقف قفس!

خسته از دل خسته از این دست دل

ای خوشا دل های دور از دسترس

البته بعدش چندین فال هم گرفتیم.خلاصه یک جوری که یک ساعت و نیم کلاس را پر کرد.

۱در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم(هه)

بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

برخاست صدا از در و دیوار ولی ما

با این همه فریاد فروخورده نشستیم

۲من

در سوگ خویش

مرثیه می خوانم:

ای کاش

آن گونه عاشقانه نمی خواندند!

آن گونه آسمانی

که بال های مرتعش ما را

دنبال بال خویش کشاندند

اما

با حسرت رسیدن

در بال های کال

ما را به سوی خویش نشاندند

من با دهان مرثیه می خوانم:

ای کاش عاشقان تو می ماندند!

باز هم خواندیم اما انقد نچسبید که نگهشان دارم.جز این یک بیت،البته بقول گاج با کمی تغییر!:

دیدمت اما چه دور

دیدمت اما چه دیر..


+قبل ترها.مثلا چهار پنج سال پیش،اگر میگفتند شاعر مورد علاقه ات کیست یک سهراب بود و یک فاضل نظری.

اما حالا واقعا این سوال جواب دادنی نیست.منزوی،سهراب،قیصر امین پور،فاضل نظری،سعدی،حافظ،وحشی،بیدل،سجاد سامانی،فریدون مشیری،شاملو،نیما،اخوان و حتی حنا و زهرا و فاطمه!حرف دلم از دهان هرکه درآید دوستش دارم و فقط با خودم زمزمه میکنم:خوشا بحال شما که شاعری بلدید..!

۲ نظر

أنا قد حُرِمْتُ مِنَ الأربعینْ .

دیگر کار از ناراحتی گذشته و همه ی حسرتم با عصبانیت بروز پیدا میکند‌.‌دیروز وقتی واحد پایه مداحی مطیعی را گذاشت یکهو داد زدم که قطع کنید آن لعنتی را!نمیدانم کدام یکی از بچه ها ایستاده بودند فقط یادم است تعجب کرده بودند که این همان اسمایی ست که پارسال خودش میرفت دفتر و این مداحی را پخش میکرد بعد هم وسط کریدور بلند بلند میخواند؟؟
نمیدانم.شاید از این است که باور کردم شرایط مقصر نیستند.باور کردم درد از بیلیاقتی من است و آسمان هم زمین بیاید پاهام لایق راه اباعبدالله نیست.
حانیه هم امروز کشیدم کنار و گفت حلال کن اسماء.هی پارسال میگفتی برایت تعریف نکنم و دلت را نسوزانم،احساس میکنم امسال آه تو مرا گرفته.خندیدم و چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم لیاقت خودت سلب شده!به جمع بیلیاقت ها خوش آمدی!!
حتی دیگر بیتی که آقا هم میخوانند*ارامم نمیکند.یک چیزی فرای حسرت سال های پیش درونم شعله کشیده که خاموش شدنی نیست..

*گرچه دوریم به یاد تو سخن میگوییم
بعد منزل نبود در سفر روحانی

+حتی به کسی التماس دعا هم نخواهم گفت...
۰ نظر

#فوضول_ناکام

ما یه دوره م رفتیم و اومدیم اما نفهمیدیم اون سه تا دنبال کننده ی خاموش کی بودن!

۱ نظر

حبیبی سیدی نفسی...

یک روز از این قاب کوچک مرده میکشمت بیرون و چشم هات را بغل میگیرم.

این چشم ها را با دیدن نمیشود فهمید.این چشم هارا باید بویید،شنید،بوسید،لمس کرد.تازه باز هم مردمانش حرف هایی نگفته خواهند داشت.

یک روز جای همه ی این دلتنگی ها در آغوش میکشم تورا.عاشق بی ادب خیلی دوست نداشتنی ست؟نمیدانم...شاید باشد.اما شما حق مطلب را ادا نمیکند.شما دور است سنگین است نچسب است.نمیشود عاشقِ شما شد.من عاشق توام.تو.توی بزرگ.توی عزیز.توی جان و جهان.

من روزی فرای عکس ها دوستت خواهم داشت.چشم در چشم و بدون واسطه ای ملالت بار فریاد خواهم کشید که دوستت دارم!فریاد خواهم کشید که همه ی من مال توست‌.فریاد خواهم کشید که تورا به عالم قسم که بمان.بی واسطه بمان.

روزی حساب همه ی این دلتنگی ها،دوری ها،خستگی ها و بغض ها و دردها و سکوت  هارا از چشمانت پس میگیرم.

روزی،روزی جواب همه ی سوال هام از حنجره ی خودت بیرون خواهد آمد.

آه‌.چقدر دلتنگتم...چقدر...

۰ نظر

بعد چند وقت رنگی میشویم!:)

در من یک امید تازه به دنیاآمده‌.یک امید شیرین.آنقدر دوستش دارم که دلم میخواهد اسم رویش بگذارم!فکرکنم همه همین باشند ؛روی چیزهایی که دوستشان دارند اسم میگذارند.

خلاصه آنقدر لبخند در تنم شکفته که اول آبان بهار شدم.[دست هام هم گرم تر از همیشه است ثمین!]

شاید تهش آنی نشود که بایدها‌.یعنی اصلا احتمالش -واقع بینانه- یک در میلیون است اما همان "یک"جانم بخشیده.

و همیشه حال خوب و بد من نسبتی با رنگ ها دارد!:)

نشان به آن نشان که تا این جوانه در دلم شکفت دال توی سرم خواند:"دنیای من را نقاشی کن"!...

+البته من گفتمش که ساکت!شهادت است..!

۱ نظر

میدانی چه حسی داری برام؟

برام حس خانه ای را داری که سال ها درت زندگی کردم.بعد مجبور شدم بکوبمت و دوباره بسازمت.حالا که برگشتم با اینکه همانی اما بوی نویی میدهی.خالی هستی و صدا درت میپیچد.دلم گرفته اما با خودم میگویم اسماء!غصه نخور.اولش است.باز مثل قبل میشود.باز مثل قبل میشوی.نشدی هم نشدی.اصلامگر برای همین نبود که رفته بودی؟هان؟

۰ نظر

به قول شما "شیفت دیلیت"!

+دستت که به ذبح عادت کند تمام است!
حالا تو بگو بک اسپیس من میگویم ذبح.تو اصلا هرچه میخواهی صدایش کن.فرقی نمیکند.تهش یکیست.تهش همین است که چهارده خط نوشتم و خواندم و پاک کردم...
چند روز است هی باخودم میگویم:رب السکوت ابلغ من الکلام!
یکی هم نیست بگوید پس دوباره ستون زدن اتاقت چه بود زن مومن؟
۰ نظر

آهِ حسرت...

از این غصه خواهم مرد

 

دوستم ندارید نه؟نیایم نه؟از این حسرت بسوزم و بمیرم نه؟

باشد...باشد اما  کیف اصبر علی فراقک ....؟ارحم...


+این غم کم نیست...



۰ نظر

راستی اتاق جان!

باید عمرت را منهای ۳۴کنم

بلاگ این چند روز فراق را هم میخواهد حساب کند!

تاب نیاوردم .

سلام اتاقِ جانم.

برت گرداندم.به قاعده ی دویست و چهل و چند روز زودتر از موعد.طاقت نیاوردم.هرچند هشتصد و پنجاه و هشت روز خاطره ات را در یک شب سوزاندم و دوروز عزاداری کردم اما دوری از تو لایمکن بود.تو منطقه ی امن منی!بی تو نمیشود.آن دفتر هم جایت را پر نکرد.هیچ چیز جایت را پر نمیکند.حالا که هیچ دلخوشی ای نمانده،حالا که روحم تشنه ی شعر است و نمیشود سیرابش کنم؛دلتنگ کتاب است و نمیشود دلخوشش کنم؛حتی پلاکم نیست؛حالا که روحم درد میکشد از اینهمه ...؛نمیشد توهم نباشی آن هم درحالیکه میشود که باشی!غمباد میگرفتم و میمردم.به دویست و چند روز دیگر نمیرسید.اما لازم بود که یکبار به دست خودم ذبحت کنم هرچند شاید تاابد از تو کنده نشوم..ترسناک است.نه؟

قرار بود همه چیز در یک چمدان جا شود.نگاه که کردم دیدم تو حتی نقطه ای از آن چمدان را هم پر نمیکنی عزیزکم!پس چرا نباشی؟

باز پرت میکنم.باز ورق ورق مینویسمت و  روحم لم میدهد به دیوار سفید و قشنگت.

چقدر از تصمیمم راضی ام

+عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد...

۱ نظر
غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان