اتاق

غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!
________________________________
یکبار صاحب‌اتاق،این اتاقک بیچاره را در ۸۵۸روزگی خراب کرد.بعد از چند روز دید خیلی دوستش دارد و دلش تنگ شده،دوباره راهش انداخت.حالا هم هیچ بعید نیست روزی دوباره خرابش کند.به هر حال فکر کرد شاید لازم باشد مهمانان این را بدانند!

قفسه ها

همیشگی

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

"اتاق پر از مین هایی ست

                   که منفجر اگر بشوند

 

 

 

                                   دوستم خواهی داشت ..!"

  • | فاخته |

.

يكشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۳ ق.ظ

دهخدا :

رفیق . [ رَ ] (ع ص ، اِ) یار. (دهار)(نصاب الصبیان ) (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص 52). همراه . ج ، رُفَقاء: فاذا تفرقوا ذهب اسم الرفقة لااسم الرفیق و هو واحد و جمع مثل الصدیق . قال اﷲ تعالی : و حسن اولئک رفیقا. (قرآن 69/4). (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، رُفقَة. (ناظم الاطباء). همراه . ج ، رفقاء، و رفیق واحد و جمع هر دو آمده .(آنندراج ). یار. گویند: رفیق وفیق ؛ ای موافق . (از مهذب الاسماء). دوست خوب . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مولف ). یار و دوست و همدم و همراه و همنشین . (ناظم الاطباء)

من:

آن که در شادی اش، از خودش خوشحال تر و در غمش، از خودش فسرده تری.

و حالا، چه باور کنی چه نه، قلبم از غمت درد میکند و چشم هام بارانی تر از چشم های تواند.

که تو اگر تنها غصه ی خودت را داری من غیر از غصه ات، باید زجر دوری و اینکه حتی نمیتوانم در آغوش بگیرمت و شانه هام از اشک هات خیس شود را هم به دوش بکشم.

این دنیا به من یک اتاقک ِ طبقه ی دوم ِ کانکس بدهکار است تا وقتی بغضت گرفته است نگهش داری و دوتایی برویم آنجا و با صدای بلند، مثل آن روزهای تاریک ِ من، اشک بریزی و من هرچند تنها میتوانم همراهت اشک بریزم، اما باشم. اقل کم باشم.

بالاتر گفتم چه باور کنی چه نه؟ نه. میدانم که باور میکنی. یک روزهایی هم بود که تو جای من بودی و من جای تو. یادت هست؟ یادم هست.

 

 

این روزها هم تمام میشود اما. یقین دارم. هرچند زخمی قدیمی و سطحی روی قلب میماند اما بعدتر ها که چشمت به جای زخم بیفتد، تنها خاطره دردش به یادت می آید و لبخند تلخ محوی روی لبت می نشیند.

این ها دلداری به تو نیست. دلداری به خودم است ... میدانی چه میگویم.

 

نه برای تسکین، که برای سرکشیدن ِ درد...

 

 

 

  • | فاخته |

صرفا جهت ثبت

دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۴ ب.ظ

اگر هنوز آن روزهای سابق را نگه داشته بودم، میتوانستم نشانتان دهم که برای من، تنها خصیصه ی قابل ستایش در وجود هر انسانی، جنگیدن است. هیچ انسانی در عالم به قدر "آدم جنگ" برایم عزیز و دوست داشتنی نیست. حالا جنگ ها هم انواع دارند. من البته تمام آدم های تمام جنگ ها را دوست دارم اما آدم هر جنگی نیستم.

من آدم جنگ در سختی هام. استاد دوام آوردن و ژست قوی بودن گرفتن و تکیه گاه بودن برای دیگران و در خلوت اشک ریختن و در جمع خندیدن. اما آدم جنگ برای آرزوها نیستم. هیچگاه برای خواسته هام آن چنان که باید نجنگیدم. نهایتا از آرزوهام دفاع کردم، ما جنگ؟ نه.

و حالا تمام فکر و ذکرم جنگیدن برای چنین کسی شدن است؛ آدم جنگنده برای رویاها.

و چرا اینجا نوشتم؟ چون اینجا عزیزترین نقطه ی امن من است و هر اتفاق مهمی باید درونش ثبت شود.

هرچند ناراحتم از اینکه دو پست اخیر هیچ شباهتی به دیگر نوشته های این اتاقک ندارد، اما ملالی نیست. اصل بر ثبت است. گیرم که این ثبتیات وصله ی ناجور باشند. بهتر از این است که ثبت نشوند!

 

من در این شکل حادثه؟ را به یاد دارید؟ از دعای شما بود یا مدد خدا و نشانه هاش یا کلنجارهای من و یا همه، نمیدانم. اما آن لحظه ی حالا نه چندان پرغرور اما پر امید و روشن فرا رسید. و این آغاز ماجراست. آغاز راهی سخت و دشوار و طولانی. اما راه خوب است. در راه بودن خوب تر. گاهی حتی خوب تر از مقصد. و بله، من در این شکل حادثه میخواهم که در این نقطه از جهان باشم.

 

  • | فاخته |

برای ادامه ی حیات

دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۴۷ ب.ظ

یک شیشه ی کوچک ِ نامرئی دارم و هربار که برای تکاندن سفره پنجره را باز میکنم، سریع مقداری هوای پاییزی در آن میریزم و سفت درش را میبندم، برای تنفس در ساعات ِ بی پایان ِ قرنطینگی.

  • | فاخته |

و آدمی را که بود؟

دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۳ ب.ظ

صدای باران قطع شده اما هنوز بوی باران در مشامم هست. به گمانم هیچ بویی را مثل بوی باران بلد نیستم. و همینجا هم لازم است بگویم که تو اگر رایحه بودی حکما بوی باران میشدی. خاصه وقتی بر خاک میبارد. و من چه میشدم؟ کاش من آن خاکی بودم که تو بر آن میباریدی.

باز دوست داشتنت حواس ِ من ِ البته همیشه حواس پرت را پرت تر کرد! چه میخواستم بگویم؟ آها. میخواستم بگویم صدای باران قطع شده اما هنوز بوی باران در مشامم هست. نوشته های اندک بازماندگان در این سرسرا که بلاگ باشد را میخواندم و در سکوت ِ حزن انگیز و دلچسب خانه ، بی صدا، با خود میگفتم:" و آدمی چیست جز حیرانی و تکه هایی پراکنده از گذشته و جسمی در حال و ترسی در آینده؟"

و آدمی کیست؟

  • | فاخته |

در مدح ِ بیشتر بودن، و نه هیچ چیز دیگر

پنجشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۳۶ ق.ظ

[این متن آنچنان که باید در تنور ذهن پخته نشده اما چنان ناگهانی بر قلب و دستم هجوم آورد که چاره ای جز روشن کردن این ماسماسک و پهن کردن انگشتان بر دکمه های کیبورد برایم باقی نگذاشت.]

چند دقیقه ی پیش ، بعد از دیدن صفحه ی پابلیک دوستی در اینستاگرام ، با خودم گفتم " اما تو گسترش جهان صغیر را به کبیر ترجیح میدهی. این را بعد از بیست سال بودن با تو فهمیده ام." آن دوست در صفحه ی پابلیک تازه راه اندازی شده اش هزار و خرده ای "دنبال کننده" دارد:). گاهی آن را قفل و گاهی باز میکند. و آن زمان که باز میکند میبینم که متن های پست هاش متن هاییست که من در همین یک سال اخیر چندین بار آن ها را دیده و خوانده ام. الغرض ، با ساختن این صفحه چه در درون او تغییر میکند؟ در خودش ، در افکارش ، در باورهاش و در قلمش حتی؟ اگر این هزار و خرده ای بشوند صد هزار و خرده ای چطور؟ آن گاه چه رخ میدهد؟ در درون او و یا حتی در عالم خارج؟

میدانی؟ ما سال هاست داریم گول میخوریم. قبل ما هم دیگرانی به شکل هایی دیگر گول خورده اند اما بعضی هم قسر در رفته اند. حالا ولی قسر در رفتن کار حضرت فیل است. ما بازی میخوریم. بازی چیزهایی را که حتی اندک وجودی هم ندارند و اگر هستند ، به واسطه ی بودن ماست، و ما آن چنان این را فراموش کرده ایم که تصور زندگی بدون آن ها برایمان نزدیک به محال است.ما بی آن ها دچار بحران های وحشتناکی میشویم و قطعا زندگی مان دیگرگونه خواهد شد.

 

چه میگفتم؟

از جهان صغیر و کبیر حرف میزدم. جهان صغیر وجود ماست و جهان کبیر عالمی که در بستر آنیم. و حالا ، این موجودات ِ بی وجودی که مارا و جهانمان را در بر گرفته اند که اند؟ چه اند؟ چه چیزی را بهتر میکنند؟ این بی وجود ها جز کاهش ممتد ِ هر وجودی چه خاصیتی دارند؟ ما را کوچک میکنند و جهان مارا به نابودی نزدیک تر.

این ها را منی میگویم که از کودکی وسیله ی بازی ام ، وسیله ی شادی ام ، وسیله ی پیشرفتم را حتی ، در همین موجودات دیدم. و به آن ها وابسته ام. اما همیشه تلاشم را کرده ام که من سوارشان باشم نه آن ها سوار من. هرچند آنقدر ها هم موفق نبودم اما همین آگاهی خودش مثل یک ترمز است.ترمزی برای بیش از حد سواری ندادن به این بی وجود ها.

فکرش را بکنید، اگر زمان ابن سینا و فارابی و ملاصدرا و که و که تکنولوژی همچون حالا بود چه میشد؟ آن ها به جای پیدا کردن کتاب ها پی دی اف آن ها را دانلود میکردند و کتاب های خودشان را هم برای تایپیست میفرستادند و بعد پیش یک انتشاراتی میبردند؟یا مثلا سهراب و فروغ و نیما ، اگر آن زمان اینستاگرام بود، از دشت و کوه و جنگل عکس میگرفتند و کتاب هایشان به هایلایت استوری های اینستاگرام تبدیل میشد؟ به گمان من آن ها هیچگاه آنچه باید نمیشدند ، چون فرصت نداشتند. چون از بیست و چهار ساعت روز بخشی را در کانال های فلسفی و شاعرانه ی تلگرام، بخشی را در اینستاگرام و توییتر و یوتیوب و بخشی را هم با دیدن فیلم های ظاهرا فلسفی و فاخر میگذراندند.

اگر این امکانات در سال 57 بود چطور؟ انقلاب رخ میداد؟ یقینا نه. ما به جای کتاب خواندن پست های اعتراض آمیز همدیگر را ، خوانده نخوانده، در اینستاگرام و توییتر لایک میکردیم و هشتگ ِ نه به استبداد راه مینداختیم و شاه هم همه چیز را فیلتر میکرد.نه ، فیلتر نمیکرد. مشتی محتوای زیر شکمی ( عذرخواهم...) در آن میریخت و ما را همچون حیوانات ، اهلی و بی خطر میکرد.

این تکنولوژی ِ بی اصل و نسب ، هرروز زودتر پا به جهان میگذاشت ، با سرعت بیشتری ما را به سوی پوچی میبرد.

تو گویی ما وسط یک فیلم علمی تخیلی گیر افتادیم. بشر موجودی را با دست های خودش اختراع میکند و جای آن بشر با اختراعش عوض میشود. قدرت اختراع بیشتر میشود و مهار آن ناممکن.

 

غرض از همه ی این حرف های ژولیده و نپخته چه بود؟ اینکه حداقل بیایید بدانیم. بدانیم وجودی داریم که تمام ِ علت بودنمان گسترش آن است. بدانیم قرار بود حتی کوه ها و دریاها و تمام آفریده های خداوند هم مسخر ما باشد ، چه رسد به آن چه خودمان ساخته ایم. بدانیم فراموش کردن این ها ما را تمام خواهد کرد ، غرق خواهیم شد و تا ابد در حسرت این غرق شدن آتش خواهیم گرفت. هرچند دانستن کافی نخواهد بود و قایقی برای رسیدنمان به ساحلی امن نیست ، اما اقل کم مثل تکه چوبی ست که از غرق شدن نجاتمان میدهد.

ما برای چند فالور بیشتر ، چند دست لباس بیشتر ، چند متر خانه ی بزرگتر به این عالم نیامده بودیم. ما کار های مهم تری داشتیم.

سالی چند بار آیات قرآن را مثل طوطی تکرار میکنیم ، بعد هم رگ گردنمان میزند بیرون که آهاااای ، زبانتان لال باد اگر بگویید قرآن برای هزار و چهارصد سال پیش است. اما هیچوقت موقع خواندنش جملات ِ حضرت ابراهیم را خطاب به خودمان نمیدانیم. هیچ گاه درباره ی ماسماسک هایی که مارا محاصره کرده اند نمیپرسیم "هل یسمعونکم اذ تدعون؟ او ینفعونکم او یضرون؟"*.

+حرف من حذف بی چون و چرای این اجسام بی جان نیست. حرف من گم نشدن است ، گم نکردن است، کوچک نشدن است.

+آزادی یعنی اینکه راه رشدت سد نشده باشد. و چه بیچاره انسان هایی هستیم ما ، با این همه اسارت. با این همه کوچکی.

+بیایید از آرزوی تغییر جهان دست برداریم. ما کوچکیم و جهانِ بزرگ، خارج از اراده ی ما. اما خودمان جهانی داریم به وسعت عالم کبیر، در انحصار بی چون و چرای خود. و این جهان همان است که باید چند روز دیگر ، برای تا ابد ، جوابگوی نحوه ی اراده کردن و گسترش دادنش باشیم.

+آدم های توخالی زورشان به جهان نمیرسد. و اگر برسد جهانی تو خالی خواهند ساخت.این واقعیت مثل روز برای همه ی ما روشن است اما آن را بیش از هر چیز دیگری در بطن یک زندگی تهی فراموش کرده ایم. و همین فراموشی است که تمام دویدن های ما را تردمیلی کرده، تازه به فرض ِ آن که در حال دویدن باشیم!

 

*سوره ی شعرا/آیه 72 و 73

 

 

 

 

-این متن-با اندکی تغییرات- به سفارش سایه(همان بلوط سابق خودمان) برای سردبیر روزنامه ی حق فرستاده و منتشر شد. راستش ابدا دوست نداشتم که این را بنویسم اما موظف بودم.

  • | فاخته |

این صفحه ی سفید گواه است که ما همیشه تن ِ عمیق ترین کلماتمان را  به دست ِ بک اسپیس بی رحم سپرده ایم

  • | فاخته |

اصل ِ نامه

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۰۶ ق.ظ

سلام عزیزِ جان ِ مادر
راستش دیرزمانی منتظر بودم تا در شرایط ایده آل سراغ نوشتن این نامه بیایم ، اما کلمات کم کم دارند بساطشان را جمع میکنند و از سرم کوچ میکنند به سری دیگر. برای همین هم حالا ، حتی با اینکه صدای دلنشین ِ تق تق ِ کیبورد، کلمات را برای جلو زدن از همدیگر و لم دادن روی صفحه ی مانیتور ترغیب نمیکند؛ چهار زانو و بالش به بغل و تند تند و بدون تشریفات آمدم تا حرف هام را در گوشَت بگویم.
البته این حرف ها برای امروز و دیروز نیستند که نگران از پروازشان باشم، اما چهار کلمه این ور و آن ور ترش برام مهم است ، حیف است اگر حرف هایی که اینقدر برام مهم اند را با کلمات ِ دم ِ دستی  ِ تازه از راه رسیده و غریب بگویمت.
خبر تلخ بود.مثل تمام اخبار مشابه که هر از گاهی، با کیفیاتی متفاوت به گوش های خسته از اخبار بدمان میرسند؛ اما من بیش از آن خبر و آن دختر ، به تو فکر کردم، و به خودم. به اینکه تو قرار است اقلا در بیست و چند سالگی ِ من متولد شوی و در ۱۵ ۱۶ سالگی ِ تو ، در اوج شور و هیجان ِ تو ، من دیگر زنی جا افتاده هستم که شاید آنقدر ها از دنیای نوجوانی ِ آن روزگار باخبر نداشتم، آنقدر ها از تکنولوژی سر در نیاورم و تو خودت را از من دور بدانی. من را متهم کنی به عقب ماندن ، به جهل ، به درک نکردن.
آن روز کابوس من است سلمی. حتی از فکر ِ به اینکه تو من را به خودت نزدیک ندانی هم در دلم خروار خروار لباس ِ چرک چلانده میشود.
بعد از تصور ِ بی کم و کاست ِ این کابوس ِ محتمل، بار ها و بار ها به این فکر کردم که آن وقت من باید چه کنم؟
پیش روان شناس بروم؟ تو را پیش ِ روان شناس ببرم؟ کتاب بخوانم؟ با تو حرف بزنم؟ من آن روز مستاصل ترینم ... و میدانی، استیصال گاهی آدم ها را سر عقل می آورد و گاهی به جنون میکشاند. و فرق ِ این دو از تار مو هم باریک تر است.
سلمی ، من نمیدانم آن روز اتفاق می افتد یا نه ، اما اگر اتفاق افتاد ، باید یادم بماند که من هیچم. من هیچ ترینم. و بیش از یک مادر نیستم. حتی این جمله هم آنقدر ها که باید صحیح نیست دخترکم. این "من" که میگویمت از سر ِ عجز است ، چون طور دیگری بلد نیستم بگویم. چون زبان من را مجبور به ضمایر میکند. اگرنه کسی که بودنش هم به اراده ی دیگری‌ست ، چگونه ممکن است بتواند جز به اعتبار، ضمیر "من" را به کار ببرد؟
میدانی میوه ی دلم؟ به گمان ِ "من" ِ مجبور به بودن ، تمام ِ استیصال ِ به جنون کشیده شده ی بشر در همین ضمیر ِ لعنتی خلاصه میشود. این ها فکر کردند هستند ، از آن بدتر فکر کردند برای خودشان کسی هستند.
از آن روز خودشان را به در و دیوار کوبیدند، پیش ِ این و آن رفتند و به التماس افتادند؛ این و آنی که مثل ِ خودشان هیچ نبودند. کتاب خواندند ، کتاب کسانی که خودشان هم هیچ نیستند چه رسد به نوشته هایشان. و هی دور خود ِ بی چیزشان چرخیدند و سر گیجه گرفتند و همدیگر را دریدند.
سلمی ، من ، بی هیچ توانایی مستقلی از علتم ، مادر تو شدم. و تو عزیزترین ِ منی اما من هرگز صاحب تو نخواهم بود ، منی که صاحب خودم هم نیستم.
پس بودن ِ تو ، نبودن تو و هرچه در تقدیر و سرنوشت تو باشد به دست صاحب توست. من تنها میتوانم عاجزانه ، با قلب و وجودی عاریه ، از او طلب سعادت ِ تو را بکنم و بخواهم من را وسیله ای برای خوشبختی ات قرار دهد.
سلمی ، ما هیچ نیستیم عزیزکم. اگر این را فراموش کنی دیگران را خواهی درید ، و خودت را ، ذره ذره ، تمام خواهی کرد.

  • | فاخته |

پیش‌نامه

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۲۱ ق.ظ

سلام عزیزِ جان ِ مادر

حالت خوب است؟حکما خوب است. چون تو هنوز در بهترین نقطه ی عالمی . و اصلا چه خبر داری از این عالَم ِ بی سر و سامان ِ آشفته تر از همیشه ...

امروز یا حتی از چند روز پیش سرم برای نوشتن ِ برای تو پر از کلمه شده اما هنوز روی تن ِ سفید ِ این اتاقک ننشاندمشان.ابتلاء مادر.ابتلاء ِ امروز شدید بود و مادرت فرصت نکرد برات بنویسید.

اما به زودی خواهم نوشت ان شالله* ، این پست هم صرفا جهت این بود که یادم نرود! همین.دوستت دارم.قربان ِ تو.مادر ِ خسته و خواب‌آلودت

* من آنقدر ها حواس جمع نیستم، یعنی اصلا نیستم.اما این روزها اصلا "ان شالله" از دهانم نمی افتد.بس که "شاءَ" ی "الله" را بیش از هر زمانی در رگ به رگ ِ ثانیه ها میبینم، با کیفیت ِ اِچ دی!

 

  • | فاخته |

من ، در این شکل ِ حادثه؟

پنجشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۳:۳۶ ق.ظ

[آخرین باری که به واسطه ی خواندن، نوشته بودم ؛ بعد از سه دیدار بود.همین جا هم نوشته بودم.از فرط شیفتگی. و حالا سومین بار است که این کار را میکنم. و شاید به اعتبار ِ از بین رفتن آن دوی دیگر در سانحه ی پاک کردن اتاق ، بشود گفت این اولین است.و خب فرقی هم نمیکند.من هیچگاه در قید و بند اعداد نبودم!]

 

 

در برابر خواندن کتاب های کسی که ایام کوتاهی استادمان بود و بعد هم ارتباطم با او به جهان آرا تقلیل پیدا کرد مقاومت زیادی داشتم.

انگار کسی در ناخوداگاهم میگفت"تورا چه به نویسندگی!"

 

اما موضوع کتاب آخر آنقدر جذاب بود که مقاومت را کنار گذاشتم. روایتی که باز من را بین دو راهی جبر و اختیار سرگردان میکند.

و من سوال هایی که هرروز میتوان به آن ها جوابی نو داد را دوست دارم! گاهی ندانستن آنقدر شیرین میشود که به دانسته های -به قول استادمان- "شکلات پیچ شده" ترجیحش میدهی.حداقل من اینگونه ام. برای جوابی متقن به سراغ سوال ها نمیروم.آن ها که جواب متقنی دارند ساده اند و پایان پذیر. و آن ها که جواب هایی شناور و بی پایان دارند نامتنهای اند؛ مثل انسان ، مثل کلمات و مثل خالق انسان ها و کلمه ها.

در این دویست و چند صفحه بیش از فکر به یونس و دریا(که چقدر اسامی ِ به حقی بودند) به شکل ِ دیگر ِ حادثه اندیشیدم. و به خودم ، اگر حادثه شکل دیگری میداشت.

به اینکه غرق در چیزهایی میشدم که حتی حالا هم گاهی نقطه ای کم عمق از احساساتم به آن ها تمایل دارد و من با شماتت نادیده اش میگیرم؟ و یا برای فردایی روشن اما مبهم میجنگیدم؟ جنگی سخت ، امیدوارانه ، ترسناک و تمام عیار.

هرچند من بارها و بارها ، حسرت نبودن در لحظه ای تاریخ ساز را با جمله ی شهید صدر* تسکین داده ام، اما به تمامه راضی نشده ام. (بی ربط: و چگونه بعضی با یک بیوی "فضل الله المجاهدین..." راضی میشوند؟؟نمیدانم!) چرا که به گمانم گاهی شرایط خارجی باعث میشود ما جان هایمان را بیشتر تطهیر کنیم؛ تا بتوانیم تغییرشان دهیم.تا بخواهیم تغییرشان دهیم. و کاش میتوانستم این فرضیه را به شهید صدر بگویم و جوابش را بدانم ...

ما فردایی هستیم که باید میشد و در "ارتداد" رخ نداد. اما نه آنگونه که آن ها انتظار داشتند. چرا که آن فردا فقط با آن اتفاق عظیم و آن سرنوشت مختوم رخ خواهد داد.

اما مسئله ی من این نیست! بیش از آن که سوال من ، حتی "شکل دیگر حادثه" باشد؛ خودم هستم.

من ِ بیست ساله ی متولد در این مکان ، در این زمان ، در جایی که حادثه اینگونه رقم خورد، با تفاوت هایی عمیق و لاجرم، با خلا هایی مشهود و گاه مایوس بار.

سوالی که تولدش برمیگردد به زمانی که یاد گرفتم برای سوال هایم واژه های مناسب پیدا کنم؛ "من باید کجای جای این جهان بایستم؟"

حرف های چند سطر بالاتر را پس نمیگیرم اما این سوال با آن سوال های عمیق و لایتناهی دوست داشتنی توفیر دارد.

این سوال پاسخ متقن هم اگر نه ، اما به پاسخی راضی کننده و محرِّک محتاج است. و اگر پیدا نشود چه دلیلی برای بودن خواهم داشت...؟

و من آموخته ام که این سوال برای هرکس جوابی روشن دارد که اگر نداشت حکمت ِ خالق لکه دار میشد. و من آدم ِ دانستن و رد شدن نیستم. هیچگاه نبوده ام...

 

هر چه به دنبال جمله ای پایان دهنده میگردم پیدا نمیکنم.شاید پایان ِ این نوشته نیاز به همان جواب اگر نه متقن ، اما راضی کننده ، دارد. که هنوز ندارمش. پس شاید اگر روزی پیدا شد ، بتوانم پایان این یادداشت ِ -ظاهرا و فقط ظاهرا- بی سروته را بنویسم. کاش آن روز برسد. کاش روزی دیوار این اتاق آن لحظه ی پر غرور و پر امید و روشن را ببیند. و کاش اگر آنقدر حادثه ی جنون بر جانتان حادث شده بود که این یادداشت را تا انتها خواندید ، برای پیدا شدنِ پاسخ ِ این سوال ِ به اندازه ی جان مهم من دعا کنید!

 

* تغییر شرایط ِ خارجی کافی نیست.جان های ما نیاز به تطهیر دارد

  • | فاخته |

مینیمال های قرنطینگی

شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۰:۳۶ ب.ظ

یک :

دیدار ، لبخند ، چشم ها و اندکی آغوش 

۱۸ فروردین ۱۳۹۹

روز چهل و چندم قرنطینه

+نمیدانم این اتاقک مناسب ترین بستر برای اینکار هست یا نه اما به هر حال انتخاب من اینجا بود.

 

سه :

گرگ و میش و دعای عهد و باران ِ نشسته بر روی دست، به گاه ِ ریختن دانه ی پرنده ها پشت ِ پنجره:)

۱۹ فروردین ۱۳۹۹

 

چهار :

دو اولین !

اولین کیک و اولین خرید ِ خانه!

و نیز مرور ِ تمام و کمال ِ اربعین ..

۲۱ فروردین ۱۳۹۹

 

پنج:

اتصال ِ بی واسطه

بیش از این در کلمات نمی‌گنجد

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

  • | فاخته |

از ۹۸ ، و بیشتر از تو

شنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۹، ۰۲:۲۹ ق.ظ

برای ۹۶ اتفاق ها را نوشتم

برای ۹۷ خودم را 

و برای ۹۸ ، تورا مینویسم.

۹۸ عجیب بود، و سختی هاش هم عجیب و متفاوت بودند.فردی نبودند!انگار حزنی غریب روی تمام ِ جهان پهن شده بود و این هرچند ترسناک و تلخ به نظر میرسد اما برای من بوی بهبود میدهد.بوی ظهور.

۹۸ کربلا رفتم.پیاده.و بعد از سال ها حسرت و اشک ، خودم را در بین الحرمین یافتم. هنوز نمیدانم خواب بود یا بیداری ، اما من خودم را جلوی حرم دیدم!با چفیه ی بنفش ِ عزیزم از خانه ی پدری ، و هندفیری ِ در گوشم که میگفت "رسیدیم آخر به هم ، قرار ِ قدیمی ِ نی ها و سر ها..".

که در کوچه پس کوچه های اطراف حرم ساعت ها گم شدیم، و حتی گم شدن هم اگر در آغوش شما باشد لبریز از آرامش است ، چون شما مامنی ، پناهی.

و خب ، سدره ای که ذره ذره با همه ی خوشی ها و ناخوشی ها در حال ِ قد کشیدن است و در ۹۸ ، بیش از گذشته با روزها و شب ها و لحظه هام تنیده بود.

در مجمل ترین حالت، از اتفاقات ِ پررنگ تر ِ ۹۸ گفتم چرا که اگر اول از تو آغاز میکردم دیگر مجالی برای چیز دیگری نمی ماند..!

و اما تو ...

[چند دقیقه ای به "تو"ی نقش بسته روی صفحه خیره میشوم.که من همیشه برای از تو نوشتن زبانم بند می آید و کلمه ها آن روی ناتوانشان را نشانم میدهند.]

من عشق را در کتاب ها خوانده بودم. آن لحظه که علی مهتاب را عاشق شد ، آن لحظه که هری از دیدن جینی دلش لرزید! آن زمان که کامران عشق ِ دیرینه اش ماهنوش را به زحمت به دست آورد ، وقتی شهاب موهای یلدا را شانه میکرد و برایش "آهای خوشگلِ عاشق" را میخواند،

من گیله مرد و عسل  را خوانده بودم ، ملاصدرا و فاطمه بانو را ، میرمهنا و مهزاد را و ...

من عشق را هرچند کمتر، اما گاهی در سکانس های فیلم ها هم دیده بودم. جو را دیده بودم ، وقتی نگاهش با بک گره خورد. ادوارد ، وقتی مطمئن شد که عاشق بِلا شده. بودن تایلر و الی با هم را و ...

و راستش را بخواهی هیچوقت در زندگی ام دنبال این لحظات نبودم.دوستشان داشتم و حتی گاهی قند در دلم آب میشد ، اما جهان ِ واقع را در قلم نادرابراهیمی نمیدیدم ، حتی در شعر های شاملو برای آیدا ! نه آن که گُمان کنم عشق نیست ، اما عشق را برای خودم و زندگی ام متصور نبودم.

و حتی ازدواج بیش از آن که در نظرم زیبا باشد ، ترسناک بود!

و ناگهان، در همان روزها که در جلسات ِ سدره ، به اعضای جدید ، با شوخی و البته به واقع جدی ، میگفتم "ازدواج نکنید بچه ها!ازدواج نکنید!ازدواج کنید رفتید!منم ازدواج نمیکنم.قصد ازدواج ندارم ، قصد ِ نجات ِ جهانو دارم!"

سر و کله ی تو پیدا شد! تو فقط خواهرزاده ی خانم گوهری بودی و یک خواستگار مثل بقیه ، که به زور ِ مامان قرار بود ببینمت و کمی هم در دلم مسخره ات کنم و بعد ، هر طور شده، با یک نه ی تر تمیز ماجرا را به پایان برسانم.

و حتی خودم را برای تمام ِ کنجکاوی ها و زیر و رو کردن ِ اینستاگرامت قانع میکردم و میگفتم نه!خبری نیست! تو هیچ حسی نداری.

۴۰ دقیقه معطلت کردم! اما آن روز دیگر نتوانستم خودم را گول بزنم..و وقتی نگران ِ ناهار و کلاس بودی ، وقتی کنار قطار مترو ، حواست بود که من از کدام در تو رفتم و موقع پیاده شدن سریع آمدی کنارم ، وقتی در خیابان یکهو آن طرفم بودی ، بوی عشق همه جا را برداشت... و من ، به وضوح عمیق‌تر از گذشته نفس میکشیدم، و زنده تر بودم.

از همان روز ابرها سفید تر بودند ، چمن ها سبز تر . همه چیز خوشرنگ بود و پررنگ، مثل طرح های تو!

و هرچند من کم و بیش ، هنوز میخواستم ژست عاقل هارا به خودم بگیرم و همه چیز را همه جانبه بررسی کنم، اما آن نقطه ی اصدق ِ قلب ، که صدایش آرام است اما عمیق ، میگفت "اسماء! تمام است! خودش است.این پسر خودش است."

و بعد از آن ، تو من را هر ثانیه مطمئن تر کردی به اینکه خودت هستی! تو نه شاملویی نه نادر ابراهیمی نه گیله مرد نه کامران نه هیچ کس دیگر ، تو امیری. و من اسماء ! و از همه ی آن ها ، حتی آن هایی که عمیقا قند در دلم آب کردند و من به زنان ِ داستانشان غبطه خوردم ، قشنگ تری.

و حالا دیگر گُمان میکنم که عشق برای همه اتفاق می افتد، و مثل ِ اثر انگشت است.هر بار اتفاقی متفاوت و منحصر به فرد.

چه میگفتم؟آها! میگفتم تو هر ثانیه مطمئن ترم میکنی.هر ثانیه که کنارت قدم برمیدارم، هرثانیه که به چشمانت نگاه میکنم ، هر ثانیه که از لبخندت ضعف میکنم، حتی هر ثانیه که دلتنگی‌ات جانم را به لب میرساند.

من همین چند دقیقه ی پیش که از خواب پریدی و گفتی در خوابت بودم-به رغم ِ آن که خوابت تیره بود- ، و بعد چشم های خسته ات را دیدم ، و اشکم گرفت از دلتنگی ؛ من حتی همین حالا که دارم تند تند این کلمات را کنار هم ردیف میکنم ، مطمئن ترم ، به اینکه تو همانی که باید.

همانی که در کنارش میتوان تا ابد خوشبخت بود و آرام و خوش‌حال.

و خب، این ها همه اضافه گویی بودند.همین بس که برای ‌nمین بار بگویمت؛ انت رساله اعتذار لی*

 

* تو نامه ی عذرخواهی ِ دنیا از منی:)

  • | فاخته |

پاره ای پراکندگی ِ روشن و سخنی کوتاه با سلمی

چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۵۶ ب.ظ

یک:

و خدا هیچ گاه زندگی را مشکی ِ پرکلاغی نمیکند.این را منی میگویم که از پس ِ تاریک ترین ِ روزها- اقلا به زعم خودم- عبور کرده ام.

حتی آن زمان که زندگی آنقدر تاریک است که فکر میکنی سیاه شده، اگر جلوی نور خورشیدش بگیری ، میفهمی نه، خاکستری ست و مرزش با سیاه قدر یک تار موست اما سیاه نیست!

این روزها هم ، با همه ی تیرگی و تاریکی ، حکما سیاه نیست. و آن یک تار مو که نه ، آن مرز ِ نه چندان باریک ِ نجات ِ از سیاهی ، صدای توست ، که صبح ها در گوشم که نه ، در جانم میدود. و اگر نبود ، نه آن که نباشم ، اما رغبتم به بودن چه کم میشد. و حکما ، چشم هام تمایلی به بیداری نداشتند.

و تنها شنیدن ِ صدای توست که میگویدم(*) ، هنوز میتوان بی اجبار ِ زنده ماندن ، زندگی کرد.

حرف بسیار است، از ازل تا ابد.علی الحساب همین را میگویم ، تا بعد !:)

دو:

بله!هرقدر میتوانید برای کسانی که دوستشان دارید باشید. حتی اگر آن ها برای شما به قدر کافی نیستند. چون همیشه "بودن" غلبه خواهد کرد. این قانون عالم است. و حتی اگر ما خلیفه ی خداییم ، باید بیش از همه چیز، باشیم. چرا که خدا "هست ترین" است.

+زیرا زهرا اصرار داشت این نوشته ی کوتاه ، جایی ماندنی تر از استوری ِ اینستاگرام ثبت شود. و هرچند که کل من علیها فان ، و هرچند که من اصرار دارم که این کلام همیشه در زندگی ام جاری باشد! اما باز اینجا از استوری ِ ناماندنی ِ با بیست و چهار ساعت عمر ، ماندنی تر است ، احتمالا!

سه:

به گمانم قلمم بخاطر "کلمه" کم کم دارد آشتی میکند و من را بابت ِ خراب کردن ِ آن دفعه ی اتاق می بخشد! و آشتی ِ یک همدم ِ دیرینه ، بسیار زیباست:)

شاید هنگام افتتاح "کلمه" مفصل تر نوشتم درباره اش

چهار:

بعد ها اگر پرسیدی "مامان! اضطرار یعنی چه؟" برایت از این روزها تعریف خواهم کرد. بعد که با اندکی گنگی و اندکی فهم نگاهم کردی ، سرت را میبوسم و فارغ از عینی ترین مثال ِ عالَم - که این روزهای ما باشد- برایت اضطرار را تعریف میکنم ، تا متوجه شوی. و البته ، متوجه شدن فرسنگ ها با لمس کردن فاصله دارد...

آخ! خیلی دلم تنگت است. و حتی بیشتر از تو ، دلتنگ پدرت ... سلمی! این اولین بار است که در حالی برایت مینویسم که میدانم پدرت کیست...

و تو ، حال مادرت هنگام تایپ این کلمات را نمیدانی ! هرچند روزی خواهی دانست ، و من این را برایت از خدا میخواهم ، که عاشق شوی. عشق خوب است. خوب تر از آن که در کلمات بگنجد.

به درازا نکشم. تازه ، اول قصد نداشتم که آمدن پدرت به زندگی ام را لو بدهم اما طاقت نیاوردم.باید بیایم و مفصلا برایت از پدرت بنویسم. در اسرع وقت.هرچند مدتی ست در ذهنم دارم برایت نامه ای بلند بالا در وصف عشق و پاره ای چیزهای دیگر مینویسم ، اما آن نامه ، هنوز به بلوغ ِ نوشتن نرسیده است.

دوستت دارم عزیز جان مادر.

* صدای خسرو شکیبایی در گوشم میپیچد و میگوید : ری را ری را! تنها تکرار ِ نام ِ توست که میگویدم ، دیدگانت خواهران ِ باران اند.

  • | فاخته |

مشتاقی و مهجوری

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۵:۴۹ ب.ظ

از بیست و پنجم مرداد در حال شمردن روزهام برای دیدنتان

و انگار فعلا تقدیرم دلتنگی ست ...

به عکس هایتان،چشم هایتان،لبخندتان، از پشت مانیتور بی روح لب تاپ بسنده میکنم ... کاش این فراق بیش از این طول نکشد.مگر چقدر میتوان دلتنگی کشید و دم برنیاورد؟؟؟

  • | فاخته |

وصف ِ دقیق

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ق.ظ

إنت رسالة إعتذار الحیاة لی !

  • | فاخته |

به تو

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۵۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • | فاخته |

روزی صدبار تکرار کن

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۸، ۱۲:۴۰ ب.ظ

والله سبحانه و تعالی کریم، خیلی کریم

+با صدای آسمانی سید حسن

  • | فاخته |

۱۴ بهمن

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ۱۲:۴۶ ق.ظ

Et mes rêves s'accrochent à tes phalanges

 

+ کلمه ها قدرتمند تر از تصور ما هستند.

  • | فاخته |

#دیالوگ_باکس

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۲۷ ب.ظ

" هستی چیزی نیست جز ؛ اون کلمهه! "

  • | فاخته |

ء

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۱۴ ق.ظ
  • | فاخته |

حبیبتی ...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۸، ۰۳:۵۰ ب.ظ

مَالِی وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً
قَبرَ الحَبِیبِ فَلَم یَرُدَّ جَوَابِی‏

أَ حَبـِیـبُ مَا لَـکَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَا
أَنَسِیتَ بَعدِی خُلَّةَ الأَحبَاب‏


چه شده در کنار قبر تو سلام می کنم ولی جوابی نمی شنوم؟
ای حبیب من چه شده که جواب ما را نمی‌دهی؟ آیا دوستی هامان فراموشت شده؟

+و بعضی سال ها ، روضه ها سنگین تر میشوند.نه ! هر سال روضه ها سنگین تر از سال قبل میشوند ...

  • | فاخته |

از سری پست های نه از جنس ِ اتاق!

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۵۰ ب.ظ

اتاق جان!دیدی چی شد؟

دیروز دقیقا شدی هم سن ِ قبل ِ پاک شدنت!یعنی اگر پاکت نکرده بودم سنت دوبرابر بود الان!

بله دوستان.من دیوونم.سوال بعدی؟

  • | فاخته |

برای ثبت

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۸، ۰۸:۳۷ ب.ظ

و کَلِمات ، در برابر ِ ما کم آوردند!

و چَشم ها ، زبان به سخن باز کردند:)

  • | فاخته |

۴ صبح ِ یک بهمن ۹۸

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۸، ۰۹:۵۲ ق.ظ
  • | فاخته |

عنوانی نمیتواند بار این غم را بکشد!

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۴۵ ب.ظ

امتحان تمام شده و در مسیر برگشت از دانشگاهم.امتحانم را بد دادم و این بی اهمیت ترین گزاره است.

این مسیر برایم آشناست و پاهایم بی طلب از مغزم راهشان را میروند.آسمان ِ این مسیر زیاد است و من همیشه سر به هوا طی‌ش میکنم.حتی چندین بار نزدیک بود زمین بخورم.اما امروز فرق دارد.امروز چشم هام را وصله کردم به زمین.به قعر ِ قعر ِ قعر ِ زمین.سرد است.استخوان سوز سرد است و من به التماس ِ صورت ِ یخ زده ام توجه نمیکنم و شال گردنم را به کمکش نمیفرستم.باید یخ بزند.باید از سرما بسوزد.باید برای سرمای استخوان سوز ِ وطن -دلگان ، سیستان ، بلوچستان- از سرما تکه تکه شود و تکه هایش را باد به وطن ببرد ، پیش ِ پای کودکانَ(م).قلبم دارد از نگرانی برای خشکیدن ِ خنده های دلکششان از جا کنده میشود.من هنوز دختر بچه ام ! و مگر دختر بچه ها چقدر جان دارند؟*مگر یک دختر بچه چقدر میتواند غصه ی کودکان ِ دور از خودش را به جان بکشد؟

که من ، همیشه برای غصه های خودم قلبی فراخ داشتم و برای غصه ی دیگران قلبی کوچک و تنگ . و حالا ، مگر میتوانم از غصه ی خنده ی مظلوم ِ بچه هایم در آن بیابان ِ همیشه پر مصیبت جان ندهم؟چه انتظار بی جایی!

بغض به گلوی خسته ام چنگ میزند. و من ، نمیخواهم حتی لحظه ای دست هاش را از گلویم بردارد.ملتماسه و ناامیدانه از او طلب فشردن ِ گلویم را میکنم تا راه نفس را ببند اما دریغ ، دریغ که تاتوان است هنوز ...

و اگر ممکن بود ، خون ناچیزم را خرج ِ خنده های مست کنندتان میکردم ، که این باشکوه ترین غایتی ست که میتوانم برای این جان ناچیز متصور شوم.

و اگر ممکن بود ، جانم را فدا میکردم تا یکبار ِ دیگر ، انعکاس ِ قایق های کاغذی رنگی‌تان را در چشم های درشت و مشکی‌تان ببینم. و شما نمیدانید که این ، زیباترین تصویر ِ جهان ِ پرغصه ی من است. 

و شما نمیدانید که من از فکر همرنگی ِ روزگارتان با آن مردمکان ِ درشت و زیبا چقدر ترسانم ...

کاش میتوانستم تقویم را هل بدهم به شانزدهم اسفند، به لحظه ی دیدار. به سفت فشردن تک تکتان ، به آغوشم. که کاش زمان تا ابد در آن لحظه ی بی نظیر بایستد.

به خانه میرسم.خانه گرم است.آرام است.و لعنت به گرما و آرامش ، وقتی شما از آن محرومید ...

 

+و چه خوب که اتاق هست ، جایی که بتوانم بی پروا ، اشدّ کلمات را بی ملاحظه درش بریزم.هرچند که این غم ِ عمیق با کلمات - که همیشه نجات دهنده اند - هم آرام نمیگیرد ...

*وام گرفته از ف.ج ، آشنای دور و دیر ِ روزهای گذشته

 

  • | فاخته |

سردار

جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۴۵ ق.ظ

رواست اگر از این غصه خون بگریم ، خون

  • | فاخته |

با تجدید ِ مراتب ِ احترام ..! اما

شنبه, ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۲۷ ق.ظ

عالَم امکان ِ فرار ِ از خود را کم دارد ...

  • | فاخته |

می‌فرماد که :

دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۵۳ ق.ظ

خسته ام از جانی ،که گرفتار ِ تن است.

+عجیب خسته‌م از دستش.بیش از هر وقت دیگه ای

  • | فاخته |

ثبت/ این روزها

جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۸ ب.ظ

این روزها کسی فیلم ِ زندگی‌م را روی دور تند گذاشته و من مثل همیشه نمیدانم که چه خواهد کرد با ما عشق! فقط می دوم تا از تصاویری که با سرعت میگذرند جا نمانم.

پاهایم دارند ذوق ذوق میکنند ، ترس، خوشحالی، ناراحتی، نگرانی و همه چیز در این روزهای پرسرعت به غایت خودشان رسیده‌اند و من نمیدانم کجا قرار است کارگردان بگوید" کات، خسته نباشید، یه استراحت میکنیم دوباره برمیگردیم." فقط امیدوارم در آنجا ، حال دلم خوب تر از امروز باشد نه بد تر.

الغرض ، التماس دعا به هر آن که این اتاقک را میخوانَد. شاید بعد از عبور از این روزها ، بعضی سکانس ها را مفصل تر ثبت کردم.علی الحساب مشغول بازی‌ام! تا ببینیم سرنوشت چه از جانمان میخواهد!تا ببینیم کارگردان سناریو اش چیست! تا ببینیم چقدر خوب بلدم از پس ِرُلَ‌م بربیایم! تا ببینیم!

  • | فاخته |

.

جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۸، ۰۲:۰۹ ق.ظ

"کاش دست هایت نزدیک تر بودند"

 

+یک حالتی هست، فارغ از شادی و غمگینی و احساساتی که نامشان را میدانیم.یک حالتی هست که تنها نامی که برایش به ذهنم میرسد "سنگینی"ست.آن لحظه ی "ضیق ِ صَدر" ، آن لحظه ای که نفست بند می آید و قلبت این اندازه ای( . ) میشود.آن لحظه ورای شادی و غمگینی ست.آن لحظه همین لحظه است، و البته خیلی لحظه های دیگر .

  • | فاخته |

ماجرای مجمل ِ دست ها

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۵۱ ب.ظ

که جهان عالم کبیر است و انسان عالم صغیر است و دست ها

دست ها عالم اصغر

 

امان از دست ها.

 

 

 

 

+شاید هم روزی شغل ِ شریف ِ کف‌بینی را انتخاب کردم!از فرط ِ عشق ِ به دست ها!!!

  • | فاخته |