اتاق

غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!
________________________________________
یکبار صاحب‌اتاق،این اتاقک بیچاره را در ۸۵۸روزگی خراب کرد.بعد از چند روز دید خیلی دوستش دارد و دلش تنگ شده،دوباره راهش انداخت.حالا هم هیچ بعید نیست روزی دوباره خرابش کند.به هر حال فکر کرد شاید لازم باشد مهمانان این را بدانند!

همسایه ها

همیشگی

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

اتاق پر از مین هایی ست

                   که منفجر اگر بشوند




                                   دوستم خواهی داشت ..!

  • | فاخته |

با دست های یخ زده می نویسد.

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ

احساس لق هم مثل دندان لق است لق است،باید کندش.با این فرق که دندان لق را اگر به حال خودش بگذاری ریشه هاش سست میشوند تا جایی که حتی خودش هم ممکن است بیفتد اما احساس لق را اگر به حال خودش بگذاری ریشه میدواند.ریشه هایی کج و معوج اما سخت،بسیار سخت.یکهو سر میجنبانی و میبینی همه ی تنت را چسبیده اند،آنقدر محکم که قدرت جم خوردن هم نداری.

احساس لق را باید کند.خیلی زود.حتی اگر دردش آنقدر باشد که آرزوی مرگ کنی.

  • | فاخته |

تورا گم کرده بودم من

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ق.ظ

 این راحله همیشه بدقلق بوده.همیشه دیر و ارام و بعد از کلی دور شدن آمده

اما خوب میداند ادم راه دیگری نیست.

بدقلق است اما ایمان و باورش به بخشش و دستگیریَت تام و تمام است

و مگر میشود بگذاری در دل ایمانی شک رخنه کند؟ما ذلک الظن بک!

  • | فاخته |

بازگشتِ آخر

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۱ ب.ظ
بشنوید
و تمام
هرچند که این پایان،آغاز است.آغازِ ...

+فایل،زبانِ ترانه شده ی تمام این ده بازگشت است.
  • | فاخته |

بازگشت/۹

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۰۷ ب.ظ

یک چیزهایی هست که جز تو نباید کسی بداند.هیچکس هیچکس

  • | فاخته |

بازگشت/۸

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۰ ق.ظ

و قسمت میدهم،به اشک چَشم،به پشیمانی،به شرمندگی،به آه،به اشک چشم،و اشک چشم،و اشک چشم.بیا و ببخش.من برنگشتم،فقط زمین خوردم.و مگر میشود دستی دراز شود و تو یاری ش ندهی ..؟

  • | فاخته |

بازگشت/۷

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۸ ب.ظ

و عشق،همان جاذبه ایست که ترس را،ناامیدی را،اندوه را،خستگی را و هرچیز بازدارنده ی دیگر را بی معنی میکند

و عشق،همان تویی‌.

  • | فاخته |

بازگشت/۶

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ
من اهل نشانه ام و زبان نشانه میدانم،درست.و همه ی نشانه های قطار شده ی این روزها را به دل دادم و به چشم مالیدم و به گوش آویزان کردم.این نشانه ها دلگرم کننده اند اما چاره ی دلتنگی نیستند.راضی شدم.دلگرم شدم.باور کردم که این راهِ بازگشت بی راهه نیست و گم نشده ام هنوز.و نخواهم شد اگر طاقت بیاورم.اما دلتنگم.فکری به حال این دل گرم اما مغموم بکنید،شما که بی منتها مهربانید...
  • | فاخته |

بازگشت/۵

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم .

  • | فاخته |

بازگشت/۴

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ

و من،هرچقدر کدر شده و بد،اما از عمیق ترین نقطه ی قلبم ایمان دارم که بدی ها از من میرسد و خوبی ها از تو.

از آن روز که(بک اسپیس)...به ازایشان خوبی میباری بر سرم.چرا اینقد بی دریغ؟چرا اینقد زیاد به بهایی کم؟و این چرا از عقل ناتوان بسیار قریب است.قریب تر از سایه.میدانی چه میگویم‌.تو هذیان ها را هم میدانی‌،و نگفته ها را.و دانستن چه فعل عاجزی ست برای تو.

  • | فاخته |

بازگشت/۳

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

و ضاقت صدری   .


  • | فاخته |

بازگشت/۲

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۱ ق.ظ

اگر از "صَفَحَ"چشم بپوشم باید بگویم زنگارهای روی قلب از بین نمیروند.یعنی به هرحال جایشان میماند.مگر در این صورت که لایه برداری از روی قلبت!درد دارد.به هر حال بخشی از یک عضوت را تراشیده ای!اما مثل قطع کردن عضو عفونی بدن است.اگر نتراشی ش،هرچند تلاشت را برای تمیز شدنش بکنی باید همیشه با ترس سرایتش سر کنی.درد بهتر از ترس است.حتی بیشترین درد در مقابل ضعیف ترین ترس.

  • | فاخته |

بازگشت/۱

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ

من دور شدم.نه فقط از شما ،بلکه اول از خود.و این عقل مدعی چه عاجزانه میخواهد"شما"و "من"را جدا بینگارد.

من دور شدم،از منی که شمایید و شمایی که منید،یا نه،شمایی که همه اید.

اما باز خواهم گشت،با سری افکنده و پایی بی رمق و البته جانی سرشار از دلتنگی.و اصلا دلتنگی چیزی جز شوق وصال است؟

این "من" اشک هایش را ریخته،تاریکی ناامیدی هارا به آغوش گرفته،همسفر "مرگ"شده،دست به دست سرد فراموشی سپرده،اما نتوانسته.

نتوانست تاب بیاورد،اشک را،ناامیدی را،مرگ و فراموشی را.

این من مبتلای به شماست.و مگر میشود مبتلای به"خود"نبود؟

اما نفسِ غبارآلوده اش را غسل تعمید باید...و مگر پدری جز شما..؟

  • | فاخته |

صاحبْ اتاق

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۴ ق.ظ

می نشیند،صفحه ی بلاگ را می آورد،به کیبورد خیره میشود،حتی دستش را نزدیک حروف میبرد اما نمی نویسد.

و نمیداند از ذهن آشفته است،یا دل آشفته،یا روح آشفته،یا اوضاع آشفته،یا هیچکدام و یا همه.

و با ذهنی که هنوز بخشی از آن خاطرات کلاس های شطرنجش است در دلش میگوید:خداروشکر دست به مهره حرکت نیست!

  • | فاخته |

منِ این روزها

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۲ ق.ظ

[صدای خسرو شکیبایی را قطع میکند که حواسش پرت نشود!]

به هر حال باید نوشت.حتی وقتی هیچ حرفی برای نوشتن نداشته باشی.این روز ها بی صدا ولی مهیب و ناشناخته اند.روزهایی که دیگر نه برای چند هفته،که برای همیشه بخشی از فکرهای همیشگی از سرت پاک شده.فکر به مدرسه و معلم و تکلیف و شش صبح بیدار شدن و غیره و غیره.حالا دیگر یک پایمان این طرف جوی بزرگسالی ست و هی این پا و آن پا میکنیم.به واقع متعلق به هیچ طرف جوی نیستیم.

این روزها بی صدام.بی ازار -البته نه کاملا!:)-و به ظاهر گوشه ای نشسته ام و مثل همیشه نیستم.اما من این روز ها بیش از همیشه خودمم.دنبال خودمم.به همه چیز فکر میکنم.میگردم.تا انتهای فکر و دلم میگردم.تا انتهای زمان میگردم.نه دنبال هیچ چیز جز خودم.میگردم دنبال چیزی که بوده ام،چیزی که میخواستم باشم،چیزی که هستم.و چیزی که باید بشوم.و چیزی که میخواهم بشوم.شاید فکر کنید این یک زیاده گویی بیهوده باشد اما همه ی این ها با هم فرق دارند برای من.من حالا یک دوپای سرشار از تناقض و حیرانم که بعد هجده سال تازه فرصت گشتن دنبال مَنَش را پیدا کرده.

شب ها تماما (!)بیدار است و صبح ها خواب.از ادم ها فاصله گرفته تا گم ترش نکنند.از خودش هم حتی.فاصله گرفته تا بلکه از دور چیز بیشتری نصیبش شود.هرچند هنوز به انچه میخواسته نرسیده.

هرچند هنوز نمیداند قرار است کجای این جهان باشد.اصلا باشد یا نه؟

+یکبار حرف یک استادی بود و دوستی میگفت حرف هاش مدتیست تکراری شده و انگار در هر جلسه ی تازه، حرف قبلی را به شکل دیگر میگوید.راست میگفت.همان موقع هم گفتمش که راست میگوید.و حالا نظر او بیش از آن استاد راجع به من صدق میکند.نمیدانم باید از این بابت چه حسی داشته باشم اما بیشتر از هرچیز میترسم.از دور باطل  میترسم.اگر این واقعا یک دور باشد البته.معلوم هست چه میگویم؟فکر نکنم!

  • | فاخته |

و من

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۶ ق.ظ

در صامت ترین قالب دیده شده  !

  • | فاخته |

.

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • | فاخته |

با لب خاموش سخن میگویم

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ب.ظ

من خسته ام
خسته از آینه
از آدمی
از آسمان
مگر تحمل یک پرنده ی کوچکِ خانه‌زاد
یک پرنده ی جامانده از فوج ِ  بارا‌ن‌خورده ی بی‌بازگشت
تا کجای آسمان ِ تمام رویاهاست؟



+آنقدر حرف حرفِ من است که اگر برای آشنایی بخوانمش و بگویم خودم سرودم حتم دارم شک نخواهد کرد ..!واژه به واژه اش،نقطه به نقطه اش،صدای گلوی من است.صدای گلوی خاموش من،از گلوی سید علی صالحی..!و این اتفاق جدیدی نیست..

دستتان درد نکند.برای بار n م.و من برای گلوی اینک خفته تان در خاک،دعا میکنم.

  • | فاخته |

من چشم هام خیره شده به این میله ها که دارند ارام ارام ترک برمیدارند.

اول تر ها که هنوز سفت و سخت بودند و ترکی نداشتند خیلی خوشحال و منتظر بودم.اما هرچه نزدیک تر شدیم،هرچه میله ها نازک تر شدند،آن طرف این قفس تنگ را دیدم.دیدم که باز هم قفسی دیگر است.با فرق آن که کمی بزرگتر شده.

هنوز هم خوشحالم اما میدانم مانده تا ازادی.به قاعده ی یک عمر مانده ..!

+چند روزی ست که هی این بیت را زمزمه میکنم:

تمام حجم قفس را شناختیم،بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

  • | فاخته |

#کلیک

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۳ ب.ظ
بعضی مناسبت ها هستند که برای من حتما با چاشنی یک چیز خاصند.مثل فاطمیه و آن بخش مقتل که صدبار نوشتم!مثل شب های قدر و این فایل.گوشش دهید.تااخر.بعید میدانم پشیمان شوید.
+نمیدانم چقدر بگویم ملتمس دعام تا یادتان نرود دعایم کنید!!
 
 
 

 

+امشب شب جمعه هم هست ها..حواستان هست..؟

  • | فاخته |

قرار نبود نامه شوی!

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

جدیدا ساکت شدم.نه که حرف نزنم.در میزان حرف زدنم تغییری ایجاد نشده.اما «حرفی»ی نمیزنم.

نشان به آن نشان که «حرف»های این اتاق هم اگر گاهی نو شوند از گلوی دیگرانند.

نمیدانم چه شده م.نمیدانم چرا روزه ی سکوت گرفتم.حتی نمیدانم این روزه خوب است یا نه.

با همه ی این ها.گفتم بیایم و هرچند هیچ «حرف»ی ندارم.یک چهار خطی بنویسم از این روزهای هجده سالگی ِ باطلِ تلف شده برای کنکور،تلف شده برای دو روز که نه،یک روز یا نصف ِ روز دنیا.از این روزها که بوی تعفن زمین و آدم هاش را بیش از هر وقت دیگری گرفتم و شبیه همه شده ام.گم شده ام.گم کرده ام.خودم را.نشانی ام را.نام تورا..

کنکور برای من هرگز محلی از اعراب نداشته.و حالا هم ندارد.بعد ها هم نخواهد داشت.حرف من سر همه ی این پَکی ست که اسمش دنیاست.حرف من سر خودِ هجده ساله ی گم شده ی بوی تعفن گرفته ام است.حرف من سر توست.تویی که گمت کردم.که دستم را،نمیدانم رها کردی یا نه،اما گرماش را حس نمیکنم.دلم سرد شده به بودنت.بویت این حوالی نپیچیده.من نگرانم.نگران این دخترِ این گوشه نِشسته ی گم شده ی بی حاصلم.من این دختر را نمیشناسم هرچند مدتی ست هم جوارم شده.این دختر را از من دور کن.دستم را بگیر.نه.بغلم کن..

  • | فاخته |

آه میفهمی چه میگویم..؟

دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ما به «هست»آلوده ایم ای مرد !

م.امید

  • | فاخته |

.

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ب.ظ

مارا به سخت جانی خود این گمان نبود ..

  • | فاخته |

یا ابی و یا مولای

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ب.ظ

کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی..

اینجا همه مضطرن.همه.فقط بعضیاشون خبر ندارن.نه که ندونم بخاطر ماست که نمیایدا.اما کاش بیاید.من حالم بده.شما میدونید بخاطر خودم نیست.خوب میدونید.من بخاطر همه حالم بده.همه حالشون بده.هرکی رو این زمین راه میره حالش بده.بمیرم براتون که غم همشون رو دوشتونه...

+ممنون که پیدام کردین.ممنون که هنوز نگام میکنید.هرچند با دلخوری ..

  • | فاخته |

2:12AM

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ق.ظ

دیده اید بعضی وقت ها جلوی اینه باید فکر کنید تا یادتان بیاید کسی که روبرویتان ایستاده و به شما زل زده کیست؟

روح من همان حالت را دارد.گم شده.گم کرده.خودش را،ارزوهایش را،چیزهایی که دوست دارد را،چیزهایی که دوست ندارد را.

نه اینکه بگویم سرکش شده نه.دیوانه شده.بعضی وقت ها کارهایی میکند که با هیچکدام از پارامترهای تا آن روزش نمیخورد.به سرش میزند.

باید امشب برود.بدون چمدان.حتی بدون رفتن!باید امشب با اتاق خداحافظی کند.با "جاهای دیگرِ"شبیهِ اتاق خداحافظی کند.با هرچه از دنیای آشوبِ بیرون باخبرش میکند خداحافظی کند.(در گوشی بگویم؛ولی کاش میشد حتی هیچکس را هم نبیند.هیچ کس را..)

برود لابلای فایل های لب تاپ را-البته با وای فایِ خاموش-،لابلای خطوط نسبتا کهنه ی دفترخاطرات هارا،تقویم هارا، بگردد دنبال خودش.خود گمشده اش.خود جنون گرفته اش.

تنهایی دوای خوبیست.برویم.برویم سکوت نوشِ جان کنیم.برویم ببینیم یادمان می آید کجا ایستاده بودیم؟میفهمیم کجا ایستاده ایم؟پیدا میکنیم کجا میخواهیم بایستیم؟


  • | فاخته |

به"مسیحا"

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

+نامبرده این حرف هارا بیست و چهار ساعت است که در کاسه ی سرش مینویسد و پاک میکند،پست میکند و منصرف میشود.دوباره و دوباره و دوباره!

هرچند مخاطب این حرف ها حکما همه را همانجا،در کاسه ی سر،خوانده و جواب هم داده اما چه کند عقلِ ناقص که دلش رضا نمیدهد که ننویسد و به همان ها اکتفا کند!


سلام.

من هرگز از "سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجَرَم"خوشم نیامده.نشان به آن نشان که کمتر به کسی گفته ام سلام؛مگر در جوابش.اما شما فرق دارید.به شما نمیشود سلام نکرد.هیچ جوره.و این سلام هم یک سلام ضبط شده بر اداب لاجرم نیست.ادای احترام است.ادای عشق!

حاشیه نمیروم.به اندازه ی کافی در گیر و دار همان نوشتن ها و پاک کردن های ثبت نشده حاشیه رفته ام.میروم سر اصل مطلب.

یک نفر اینجا مرده.یک نفر چند وقتی ست اینجا مرده.بی صدا،بی نشانه.آنقدر بی صدا که خودش هم اولش نفهمید.فکر کرد فقط ناخوش احوال است و خوب خواهد شد.اما یکهو دید دست های همیشه گرمش سرد است.به قاعده ی دست های یک میت سرد است.بعد فهمید دیر شده.

میدانید که را میگویم؟همان که یک وقتی صبح ها چشم باز کرده نکرده ایه الکرسی میخواند بعد از رخت خواب بلند میشد.همان که بزرگتر که شد هرروز به یک اسم از جوشن کبیر توسل میکردو اگر یک روز دعای عهد نمیخواند تااخر روز جوری دمق بود که همه میفهمیدند چیزی ش شده.همان که این در و دیوار شب های جمعه ی با نور شمع و صدای ارام گریه و دعای کمیل خواندش را زیاد دیدند.

که شب ها دلش برای تخت پر میکشید اما روی زمین میخوابید.

یادتان امد که را میگویم؟نمیدانم کی مرد اما حکما چهل روز بیشتر است.شاید خیلی بیشتر.گفتم که،خودش هم دیر فهمید برای همین معلوم نیست روز وفات کی بوده.

حالا همه ی این ها پیشکش،جز دولا راست شدنی چند در میان از او هیچ نمانده.هیچ هیچ هیچ

چه کسی بهتر از شما میشناسدش؟هیچکس.چه کسی بهتر از شما میداند که هرگز هیچ عامل خارجی نتوانسته عمیقا اندوهگینش کند؟حالا اینکه ناشی از ایمان است یا فقط یک خصوصیت اخلاقی یا هرچیز دیگر را کاری ندارم ولی نتوانسته.

اگر اندوهی بوده از غمِ درون بوده.و حالا کار از غم گذشته.حرف مرگ است.مرگ.

عربی که درسمان میدادند میگفتند" برای "مَیّت"صفت تفضیل نداریم؛چون مُرده مرده است دیگر."مُرده تر "که نداریم."ولی داریم.خدا میداند داریم.شما هم میدانید.و من هم.

این مرده هرروز دارد مرده تر میشود.بقولِ"چِهرازی":فرود تدریجی.حالا مثلا میشود گفت مرگ تدریجی.

و شما میدانید.میدانید این مرده همه ی عمرش به ترس از سقوط و فرود گذشته.و حالا آن ترس به جانش چنگ انداخته و خب،از مرده کاری بر می آید مگر؟!

"ای مسیحا!اینک

مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام"

ای مسیحا!شاید لایق"واصفحوا"*نباشد اما از لطفت،از بزرگی ت،عفوش کن.

عشاق میگویند معشوق هم عاشق است.اگرنه اصلا عاشق نمیتوانست عاشق شود چون معشوق اجازه نمیداد.شاید دیگر عاشق این مرده نباشید اما او هنوز عاشق شماست.پس یعنی آنقدر ها هم ازش چشم برنداشتید.

میخواست نیاید.میخواست نگوید.همه چیز را نوشت اما چرای این یکی را نمینویسد.در گوشتان هم نمیگوید حتی.چون خجالت اور تر از این حرف هاست و میدانید.و دردا که میدانید ..اما امد.گفت.چون عاشق است.چون عاشق،امیدوار است.

و کی معشوقی چون شما عاشق را ناامید کرده ..؟

*صَفَحَ بالاتر از عفو است.و آن است که عفو کننده اصلا آن اشتباه یا .. را فراموش میکند.ولی در عفو فقط بخشش است.

+اینکه نامه برای کیست توفیری نمیکند.اما فقط اینکه برای خدانیست!:)

+شاید نباید همه چیز اینقدر مکشوف نوشته میشد.شاید اگر کسی یک درصد حوصله کند و این را بخواند فکر کند وای!چقدر مومن!چقدر زاهد.اما نویسنده بی انددددکی تواضع قسم میخورد که هیچ خبری نیست!

با این حال اگر کسی باز هم روی تصور غلطش پافشاری کرد مهم نیست.نویسنده دلش خواست مکشوف بنویسد!

  • | فاخته |

به بهانه ی این روزها/باتاخیر

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۱۷ ب.ظ

نیامدم از درد دل هام با صدایتان یا از اشک های کمابیش بی صدای شبانه ام با حرف هایی که میگفتید و آنقدر شنیدم تا از بر شدم بگویم.نیامدم از چشم هایتان یا نوشته های خوشبویتان بگویم.نیامدم از ارزوهایی که با وجود شما به جانم افتاده بگویم.نیامدم از خیره شدن هام به آن عکس قشنگ اما کمی دلهره اورتان بگویم.

فقط امدم بگویم من با هر که عهد بستم خرابش کردم.از بابا تا هرکه که میدانید و میدانم که همه را میدانید.اما با شما هرگز عهدی نبستم که بشکنم.پیش شما حسابم پاک است.دستم را بگیرید.من از پرت شدن میترسم.همیشه ترسیده ام.دستم را بگیرید سید ..

  • | فاخته |

توان شرح قصه نیست ..

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۱ ق.ظ

-اقا از ما راضی هستی ؟

+راضی نباشم چیکار کنم ..؟

  • | فاخته |

هذیون ترین/مدرسه؛سایت؛فری

پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

حالم خوش نی

خَسَّم

میپرسه چرا تو بلاگ؟

میگم چون دوس دارم

چشام درد میکنه.ینی پلکام خسن.اشتباهی جا پلک داشتم مینوشتم پلاک.اخ.پلاک.

حالم خوش نی

سَخ تراز همیشه شده همه چی

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم

نمیدونم دیگه چی دارم برا نوشتن

حساسیتم نمیذاره راحت بخوابم.میخوابم ولی خستگی م درنمیره.بضی وقتام نمیخوابم.بقول داشمون مریض حالی و فلان و اینام خوش نی

میگی ملومه.حتما میگی.میدونم که میگی.اخه من که هیچوخ اینجا اینجوری نیمی نویسم.با این لحن.با این ادبیات.

میگه چرا نوشتی نیمی نویسم؟چرا نمی نیویسی:نمینویسم؟

میگم چون دوس دارم.

میگه بلاگه ها.خواننده هاتو(!!!!!!!)ناامید نکن

هیچی نمیگم.

اینو که میبینه میگه خداوند هم تورا شفا دهد هم مارو.هیچی نمیگم.باز مینویسم.میگه بسه.بیا حرف بزنیم.بازم هیچی نمیگم.

دلش زند وکیلی میخواد؛من بی تو میمیرم؛اهسته اهسته شو.ماژیکو ورمیداره.رو تخته مینی ویسدش.بازم هیچی نمیگم.

بسه دیگه.برم.برم دیوونگیامو بیشتر از این نپاشم این تو


  • | فاخته |

اینبار زحمتِ نوشتن را فرزانه کشید

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۲۲ ب.ظ

همه چیز را آماده میکنیم.تقریبا همه ی همه چیز هایی که در راه برای «ما» نیاز است در دو تا کوله جا میشوند.هیچ چیز از قلم نمی افتد.دوربین،کتاب-به مقدار لازم و محدووود-،فیلم،تعدادی لباس و چند وسیله ی جانبی.یک کمپر ون بنفش دست ساز.راستش نه واکینگ هاوس اقناع کننده بود و نه سی لندرور.ترجیح دادیم یک ترایبیکا بخریم و کارهای جانبی اش را خودمان تمام کنیم.نقشه ی ایران گردی مان را کنار پنجره به دیوار میچسبانیم.مسیر را با یک ماژیک بنفش میکنیم.

اگر از پشت پنجره ی روبرو به دیواری که نقشه را چسبانده ایم نگاه کنی یک مشت خط های تو در تو و بنفش را میبینی که دور این گربه ی کوچک کشیده شده تا برسد به نقطه ی جنوب شرق.کویر!مقصدمان.

قبل از حرکت حواسمان هست طناب ها را برداریم.

چاپگرش را هم می آورد.یک پک کامل برگه توی راه میخریم.من برگه ها را میخرم و میروم پشت که توی کوله ی خودش جا بدهم.زیپش را که باز میکنم میبینم ماشین را هم آورده.میدانستم به حرفم گوش نمیدهد و باید تا کویر قیافه ش را تحمل کنم..ترجیح میدهم به روی خودم نیاورم و زیپش را ببندم.راه می افتیم..

و بالاخره از تهران دور میشوویم..

و شروع میکنیم...

+متن را فرزانه نوشته.پس معلوم است که اول شخص اوست و سوم شخص من دیگر

+منظور از "ماشین"همان است که با آن سرشان را میترشاند!

+از همین تریبون از فرزانه بابت احترامش به عشق وافر من به رنگ بنفش تشکر میکنم!!:))))و خواهشمندم همین اندازه به علاقه ام  نسبت به از ته زدن موهام احترام بگذارد:    )

+هرچند اگر قرار بود من بنویسم یک چیزهایی ش فرق میکرد اما نه انقدری که بخواهم یک متن دیگر بنویسم!

+پست عکس دار دوست ندارم اما اینبار لازم بود!

  • | فاخته |

از نود و شش

شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۷ ق.ظ

دیر امدم برای نوشتن از نود و شش.اما خب دلیل دارم برای نیامدن.وقتی نه نت داشتم نه وسیله ای نمیتوانستم بیایم دیگر!

حالا بعد کلی روزِ دور از خانه،پاهام را دراز کردم و زیر پنجره به تخت تکیه دادم و اصلا انگار نه انگار که فردا باید بروم مدرسه،خیره به کیبورد گل گلی م شدم و با چشم هام التماسشان میکنم برای به یاد اوردن نود و شش کمکم کنند.

نود و شش با خوشحالی شروع شد.یک خوشحالی مسخره که صرفا ناشیِ راحت شدن از نود و پنج بود.

عیدش قشنگ بود.خیلی قشنگ.یک باهار واقعی و خوش عطر.بوی ادبیات و المپیاد و کلاس های قشنگش و امید قشنگ ترش.امیدی که تا تابستان طول کشید و بعد تبدیل به یک زخم همیشگی شد..

قشنگ ترین روز نود و شش19 اما  اردیبهشت بود.این اتاق هم هرچند سه سالَش پاک شد اما شاهد آن خوشی بود.خوشی ای که فقط تا شهریور دوام اورد.بیست و چندم شهریور.و چه خوشحالم که تاریخ دقیق آن شب را یادم نیست...شبی که چرا نکُشت مرا نمیدانم..

نود و شش اصلا قشنگ نبود.اصلا قشنگ نشد.سخت بود.سخت تر از نود و پنج حتی.اما هر سختی،هرچند بزرگ...ولش کن.نیامدم حرف هایی که تکرارشان میکنم تا یادشان بگیرم را تحویل دهم.امدم از نود و شش بگویم!

پیش دانشگاهی تجربه ی تکرار ناشدنی عجیبی بود،و البته هست.نه که دوستش داشته باشم.که اصلا نمیتوانم دوستش داشته باشم.اما لازم بود.لازم بود که باور کنم هرچقدر هم سرتق(؟) و چغر و ناگنجیدنی(!!)باشم شاید لازم باشد یک روزی به هر ضرب و زوری ست به یک ساعت و نیم پشت میز نشستن و به مقدار مشخصی درس خواندن و یک استراحت یک ربعه تن دهم.لازم باشد از کتاب های قشنگی که با دیدنشان دلم میرود و فیلم هایی که اهلشان نیستم و کمند اما دوست دارم ببینمشان دل بکَنم.و دل بدهم به یک مشت کتاب بد بدن و گنده و قطور که پزر از تست های زشت و بیریختند.لازم باشد باور کنم که مهم است اسمم کجای رتبه بندی ازمون های شنبه قرار میگیرد.درس هایی را بخوانم که باور دارم ارزنی ارزش ندارند و برای رتبه ای تلاش کنم که قسم میخورم در زندگی ام هیچ محلی از اعراب نخواهد داشت.

نود و شش را بدون پلاکم گذراندم.

نود و شش نامه هام به حاج مرتضی (که قبلا ها رویم میشد و میگفتم بابا اما الان نمیشود)کمتر از همیشه بود.نگاه هام به چشم هاش هم بوی تعفن عادت میداد ..

نود و شش بیشترش به حسرت های کوچک گذشت.حسرت ازادی از قید و بند درس کوفتی و مدرسه ی کوفتی و بیرون رفتن و دلتنگی برای انقلاب یا حتی بیست و دوی بهمنی که زهر مار شد یا حتی هیات هایی که ده تا درمیان هم نشد بروم.و حسرت های بزرگی که نوشتن ندارد .

نود و شش شب هایش پر خاطره تر از روزهایش بود.چون روزها جسم و روح نویسنده ترجیحش خواب بود.خواب برای فراموشی.برای دور شدن.برای ..

اوین در نود و ششَش از من نوشته بود:"تا اسما و اسما و قدرت اسما،تا امسال و ما ادراک ما اسما؟"که وقتی دیدمش خندیدم.از "قدرت"ش خندیدم.تلخ خندیدم و حتی حرفی نداشتم تا نظری براش بگذارم.

نود و شش همچنان حامل خرابکاری هام بود.و کله خرابی هام.هرچند حرفه ای تر از قبل شدم و هیچکس نفهمیدشان مگر کسی مثل فرزانه که خودم براش گفتم.

وقت هایی هم به فکرهایی به سبک ادم بزرگ های بیخود و کسالت اور گذشت.به ترس از بزرگ شدن.مخصوصا موقع فوت کردن هجده تا شمع تولدم ..

یکی از قشنگ ترین های امسال تولدم بود.تولدی که به واقع عده ی کثیری براش زحمت کشیده بودند و شبش به کوفت گذشت اما فرداش، با همه ی بغض های فروخورده ی قبل تولد،به قشنگ ترین حالت ممکن گذشت.

نود و شش کم روی زمین خوابیدم.کم فکر های خوشبو به سرم زد.کم شمع روشن کردم.کم نامه نوشتم.کم کتاب خواندم.شعر خواندم،حفظ کردم.کم سخنرانی گوش دادم.اما جای همه ی این ها گریه کردم.نه از آن گریه های سبک کننده ی جنوب.از آن گریه های سر درد آور مزخرفِ با صدای چاوشی ..

زیاد هم دل کندم.پارسال به مقاومت برای دل نکندن گذشت اما امسال خسته بودم.دیگر نجنگیدم.رد شدم.

زیاد هم اهنگ گوش دادم.

زیاد هم دلتنگ شدم.دلتنگ خیلی ها.خیلی دلتنگ.

زیاد هم سیاسی تر از قبل شدم.و خودم را لابلای خاله زنک بازی های سیاسی پیدا کردم.یعنی نظر خود خودم را.

و شاید زیاد های دیگری هم بود.نمیدانم.

و برای شروع نود و هفت نه برنامه ای داشتم -و دارم- نه احساسی.نه حتی احساس ناراحتی یا هرچیزی.از نود و هفت هیچ نمیدانم و هیچ فکری براش ندارم و تنها تفاوتی که برام پیش امده این است که بالای برگه هام باید جای شش هفت بگذارم.تا ببینیم چه خواهد شد.هرچند نود و هفت خواه ناخواه حامل اتفاقات مهمی مثل دانشگاه رفتن است اما هیچ حسی بهش ندارم.و جالب اینجاست که دقیقا وقتی بی حس ترین حالتم را میگذرانم که سال ها منتظرش بودم.منتظر نوزده سالگی،دانشگاه،و این ها ..:)

+فقط رفتم برای امسال یک تقویم حسابی خریدم.بعد یکی دوسال تنبلی امسال باز باید بنویسم.هرچند وبلاگ قشنگ تر از دفتر است اما با شناختی که از این دختر احمق دارم اعتمادی نیست که وبلاگ هاش را باز نترکاند!اما با کاغذ ها کاری ندارد.براشان احترام قائل است

  • | فاخته |