اتاق

غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!

همسایه ها

همیشگی

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

اتاق پر از مین هایی ست

                   که منفجر اگر بشوند




                                   دوستم خواهی داشت ..!


شِیخُهُم

  • فاخته ..

مامِ پر دردِ وطن!

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بقیه را نمیدانم اما من خوب میفهمم درد یعنی چه.دوسالی میشود که میفهمم.

اما تو،تو ایران خانم!هزاران سال است که میدانی درد یعنی چه.جنگ،قحطی،بلاهای طبیعی،تکه تکه شدنت با تکه کاغذ بی کفایت هایی پست تر از چهارپایان!شورش،آشوب،و و و. و حالا این روز ها هم رنگ به رنگ و مدل به مدل میرنجی و میرنجانندت.

اما غصه نخور ایران خانم!کمی دیگر طاقت بیاور.چیزی نمانده که این شفق، طلوع را به ارمغان اورد.طلوعی ابدی.ارامشی ابدی.

ایران خانم!این ها طوفان های قبل ارامش است.صاحبت ،صاحبمان،در راه است.میرسد.همین روزهاست که برسد.تو فقط کمی دیگر ارام بگیر و دندان روی جیگر پر خونت بگذار و از شهدای خفته به خاکت ارامش بخواه.آن روز نزدیک است.آن روز همین فردا پس فرداست.رنج چند هزار ساله ی تو به پایان خواهد رسید؛برای همیشه.رنج همه مان به پایان خواهد رسید.برای همیشه..

  • فاخته ..

یا اماه ..

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

ثم شقت اسماء بنت عمیس جیبها و خرجت

فتلقاها الحسن و الحسین ع فقالا:این امنا ؟

فسکتت ..

فدخلا البیت

فاذا هی ممتده فحرکها الحسین(ع)

فاذا هی میته فقال : یا اخاه آجرک الله فی الوالده

فوقع علیها الحسن (ع) یقبلها مره و یقول: یا اما کلمینی قبل ان تفارق روحی بدنی...

قالت: فاقبل الحسین(ع)

یقبل رجلیها و یقول: یا اماه انا ابنک الحسین..! کلمینی قبل ان یتصدع قلبی فاموت...!





+سپس اسماء گریبان چاک زده و از خانه بیرون آمد،حسنین (ع) به او رسیده و گفتند : اسماء، مادر ما کجاست؟ وی ساکت شد وجوابی نداد. آنان وارد اتاق شده دیدند مادرشان دراز کشیده،امام حسین(ع) مادرش را تکان داد،دید از دنیا رفته است،فرمود:ای برادر،خداوند تو را در مصیبت مادرمان اجر دهد. امام حسن(ع) خود را برروی مادر انداخته می‌‌بوسید و می‌‌گفت:‌ای مادر با من سخن بگو پیش از آنکه روح از بدنم جدا شود

امام حسین(ع) جلو آمده و پاهای مادر را می‌‌بوسید و می‌‌گفت‌ای مادر من پسرت حسینم با من سخن بگو پیش از آنکه قلبم پاره پاره شود و بمیرم...



+سه سال که هیچ.اصلا سیصد سال دیگر هم که بگذرد من باز فاطمیه چشمانم را به همین سطور گره خواهم زد،همین کلمات را خواهم خواند،همین کلمات را خواهم نوشت،با همین جمله ها بغض خواهم کرد،اشک خواهم ریخت،روضه خواهم خواند ...

  • فاخته ..

#رفیق

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ما قرارمان عمری هجده ساله بود

ما قرارمان تا هجده سالگی رسیدن بود

ما نرسیدیم

ما هجده سالمان آنی نشد که باید

ازین به بعد هر یک روز،یک ساعت،یک دقیقه، بار است بر دوشم ..درد است بر دلم ..

و تو میدانی.قرار به فهمیدن نیست.به دانستن است‌.و فقط تو میدانی

  • فاخته ..

به توت فرنگی م

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ

شاید بعدها که بزرگ شدی برات گفتم که مادرت همسن تو که بود(هفده هجده ساله)سه سالِ شانزده تا هجده را به قاعده ی سی سال رنج برد و سختی کشید و بزرگ نمیدانم،اما خسته شد،زخمی شد،پژمرد.

نمیدانم.شاید هم با این حرف هام ناراحتت نکردم.اصلا اره.نمیگویمت.ولش کن دختر قشنگِ هنوز در عدمم.چقدر ندیده دلم برات تنگ شده امشب.چقدر میخواهمت.چقدر.

+به وقت یک ساعت تا هجده سالگی.(وی نمیخواهد باور کند که هجده ش تمام میشود و پا به نوزده میگذارد.)

  • فاخته ..

یکشنبه پانزدهم بهمن؛۲۲:۱۶

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ب.ظ

#وی

در حالیکه مغزش را بسته ی logاشاره احاطه کرده است و گردنش درد گرفته همانطور که نشسته دراز میکشد ،قلنج هاش ترق ترق میشکنند،با حسرت به کتاب های عزیز کتابخانه ش نگاه میکند و بهشان قول میدهد که ۱۴۸ روز دیگر به سراغشان برود

+و تاربخ نوشت:نظام اموزشی آن ها قفسی بیش نبود؛برای پر پر کردن روحشان


  • فاخته ..

و دریغا بر من..!

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ

چقدر گم شده بودم..
چقدر بی حاصل
چقدر باور باران مرا نباریده ست
چقدر دور شده ام از اشاره خورشید
چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده ست


من از کدام جهت رو به نیستی رفته ام!؟

کجا تمام شدم از عبور نیلوفر!؟
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟!
چراغ در کف من بود...!
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید!؟
چگونه هیچ نگفتم!؟
چگونه تن دادم؟!
چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده ست..!
چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت..
و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست
و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد...!
چقدر بیگانه ست
.
چگونه دل بستم!؟
چگونه هیچ نگفتم!؟
چگونه پیوستم...!؟
.
چه سوگواری تلخی..!
چقدر خالی ام از سبز
پرنده با من نیست..
چقدر خالی ام از امتداد زیبایی
چقدر خالی ام از درد اهل آبادی..!
چراغ در کف من بود..
چگونه روشنی راه را نفهمیدم!
چقدر گم شده ام
چقدر دور شده ام از غرابت دریا
چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود
.
چقدر سوخته در من عبور چلچله ها
چقدر فاصله سنگین است
چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند..
.
چراغ در کف من بود
چگونه باخته ام ارغوان و آیینه را
چقدر پشت دلم خالی‌ست...
نشست و روبه روی دلم راز گل ورق می خورد
چقدر فاصله دارم
چقدر تاریکم و روبه روی دلم بیکرانِ روشن دشت...!

گروس عبدالملکیان

+این همه ی شعر نیست..
من همه ی دکلمه های خسرو شکیبایی را دارم اما همه شان را درست گوش نداده ام تابحال،بس که زیادند.اما گاهی وقتی خیلی دلم بگیرد میروم سراغشان.امروز هم از همان گاهی ها بود.چشم هام را بستم که نروم به سراغ همان تکراری هایی که انقدر گوش کرده ام که حفظ شدم.
درخت امد.فرزانه میداند درخت کدام است.شعرش طولانیست.اولش را انقدر گوش کرده ام که از برم.زدم جلو،و با واژه به واژه اش قلبم کنده شد.شما نمیدانید؛البته اگر بشناسیدم شایــد بفهمید که هر کلام این سطور با من چه خواهند کرد...و من را به یاد چه روزها و چه کسان و چه شوق ها و چه چه چه می اندازند.
آه که چقدر گم شده ام.چقدر لازم داشتم شعری چنین را.چقدر و چقدر و چقدر
+باید اینجا میذاشتم تا هزاران بار بخوانمش
باید پیدا شوم.زودتر زودتر زودتر
+به وقت ده روز مانده به هجده سالگی.
+علامت های نگارشی از آنچه میپندارید پیچیده ترند.
.. با ...فرق دارد
اسپیس.. با .. فرق دارد
؟ با؟! فرق دارد
و شما چه میدانید.
  • فاخته ..

.

چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

همیشه فاطمیه که میشود یکهو بی اختیار میبینم که دارم این بیت را زمزمه میکنم:

من به علی هم گفته ام،فضه!حسین..آب‌...

تاکید دارم بازهم فضه!حسین‌‌...آب...


  • فاخته ..

بگذار فقط از قشنگی هاش بگویم

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

رفتیم مشهد

همه ی اشک هام را برای امام رضا ع ریختم.اما حرفی نزدم.همیشه همینطورم.همیشه نمیگویم و فقط میگویم شما که خودتان همه چیز را میدانید....

موج های ابی هم رفتم.حتی سقوط ازاد هم رفتم.همه ی ترس هام را بغل کردم.

آوین حالش بد بود.تا حس میکردم یاد آنی که نباید می افتد میزدم توی گوشش؛نه خیلی سفت البته!

برای سبا تولد گرفتیم.بازی هم کردیم.مسخره بازی هم دراوردیم.با آوین بلند بلند قران و دعا هم خواندیم.کم با فرزانه بودم اما همه ی تلاشم را کردم.

حرص هم خوردیم...اشک هم ریختیم اما الحمدلله...ما میدانیم که هرگز خوشی پایدار نیست.ناخوشی هم

خرید هم کردم.برای خودم هم یک انگشتر در نجف گرفتم که تویش حدیث "ولایه علی ابن ابی طالب حصنی.."نوشتند.نگاش میکنم،قلبم تند میزند،لبخند غم انگیزی میزنم و یاد "انا و علی ابوا هذه الامه"می افتم.نگاش میکنم و قلبم ارام میگیرد.

  • فاخته ..

"تو"

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

روح من زخمیه،تو درمونش کن

چشم من گریونه،تو پاکش کن

دل من حیرونه،تو خوبش کن

اگه تو بام قهر کنی؛اگه تو دیگه نخوایم من به کجا پناه ببرم؟من به کی برگردم؟من کیو دارم؟

چرا میگید تو زشته و شما قشنگه؟من دوس دارم بهش بگم تو.تو نزدیکه.تو قشنگه.شما دوره.ضمخته.چغره.بد آهنگه.

تو برا من شما نیستی.هیچوقت نبودی.من به کسی که اینقد نزدیکمه چجوری بگم شما؟

قبول؛من زدم پوکوندم این حرم امنو ...

اما اگه به دادم نرسی چه خاکی بریزم به سرم؟چجوری بسازمش؟اگه نسازم چجوری زنده بمونم؟

دیدی،دیدی جدیدا سنگین نفس میکشم؟هر چیم له و داغون،دلت میاد کسیو که نفساشم سخت شده ول کنی بری؟نه.ما ذلک الظن بک ....


  • فاخته ..

بیدادِ بی خوابی..

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

"اخوان"

+هر چند باید ساعت یک و دوی نیمه شب به بعد پست میشد!

  • فاخته ..

.

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ
گونه ای از ادم ها هستند که دو دوتایشان هرزمان یک عدد میشود؛چهار،پنج،ده،هزار!
معلم ادبیات راهنمایی مان میگفت کسانی که رشته ی انسانی میخوانند اینطورند اما من حرفش را قبول ندارم.به رشته نیست،به روح ادم هاست.
این گونه از ادم ها زندگی سخت تری دارند.اینگونه ادم ها با منطق و برهان نه،که با دلشان زندگی میکنند و در هر شرایطی مغزشان جای یک استدلال یک بیت شعر تحویل میدهد. و این بیت ها دردی را دوا نمیکنند که هیچ،بیشتر هم درد به دل میگذارند.
بعضی روزهای زندگی سخت است.خیلی سخت.یک طوری که در هر نفست مرگ میخواهی.یک طوری که هوا برایت سنگین است.زمین برایت قفس است.درودیوار هر لحظه انگار میخواهند ببلعندت.یک طوری که فقط میخواهی خودت بمانی و شعرها و اهنگ های ملالت بارت.اصلا یک طوری میشوی که ترجیح میدهی هی حال خودت را بدتر کنی.
اما نمیشود اینطور ماند.نباید اینطور ماند.چاره ای جز زندگی نیست.مردگی در میان ادم های زنده سخت است.بالاخره مجبوری تن دهی به زندگی کردن.هرچند نای نفس کشیدن نداشته باشی و جان راه رفتن در پاهات نمانده باشد اما مجبوری.مجبور و مجبور و مجبور.
باید بنشینی.خودت را بریزی روی میز.گرد و خاک خودت را بگیری.لبخند تلخ تحویل خودت دهی و بگویی "چاره ای جز زندگی نداری عزیزم.پس اگر فراموش هم نمیکنی قورت بده."باید خودت را قانع کنی که هیچ چاره نیست.کاش ها و حسرت ها و دلتنگی هارا از تن خودت برداری و دوباره خودت را از روی میز برداری بگذاری سرجاش.یک روز،دیر یا زود،باید اینکار را بکنم ..
  • فاخته ..

فَقَد هَرَبتُ الیک ..

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ

دوست دارم از خبرها فرار کنم.

دوست دارم به شما پناه بیاورم.

برای چند لحظه ام که شده هر دو فراموش کنیم که من چقدر خراب کرده م؛ و بعد در آغوشم بگیرید و من نه هفده سال،که هفتاد سال خستگی را در آغوشتان ببارم.

و همان چند لحظه تا ابد ادامه پیدا کند ..

  • فاخته ..

غم انگیز است:(

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۲۶ ب.ظ

انگار کلمه ها قهر کردند با من:(

  • فاخته ..

اتاق جانم

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ب.ظ

چون همینطور خلوت و ارام بمانی نظراتت را میبندم:)

بهتر است:)

  • فاخته ..

بابای شعرهای به دنیا نیامده !

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۴۲ ب.ظ

سلام حاجی!سلام بابا!سلام سردار...

میدانی چند وقت است حرف نزدیم..؟

بابا دخترت بزرگ شده.دخترت شبیه همه شده.دخترت همه شده...

دیگر در سرش هوای پرواز نیست.دیگر فکر هجرت نیست.دیگر فکر راه نیست...

بابا دخترت با همان چیزهایی خوشحال میشود که دیگران میشوند.

بوی خاک مستش نمیکند.آبی آسمان عاشقش نمیکند.

دلش بوی دنیا گرفته.

اصلا میدانید چند وقت است به چشم هاتان خیره نشده؟شمعی روشن نکرده؟چیزی در دفتر "دوستت دارم"ننوشته؟دلش از چیزی نلرزیده؟

چرا..لرزیده...از چه اش را نگوید بهتر است اما...

آخ بابا...

دخترت دیگر آن دختر بچه ی عاشقی که بخاطر گم شدن پلاکش بغض میکرد نیست...

هیچ نوشته ای به دیوار نیست.هیچ عکسی.هیچ دلی حتی ...

دریاب جانا  ...! دریاب .

+این چشم ها چند وقتی ست کویر که هیچ،رمقی هم براش نمانده...

  • فاخته ..

#موقت!

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۳۶ ب.ظ

خداوکیلی اگه باز من خواستم قالب عوض کنم بخوابونید زیر گوشم

  • فاخته ..

بقول خانم قاسمی؛حدیث نفس

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ب.ظ

اصلا به دنیا که می آیی،حتی با لحاظ  "و نفخ فیه من روحی"،یک چیزهایی سنجاق شده به وجودت.این اصلا به معنی لکه دار شدن فطرت پاک و این ها نیست.

این ابتلاست.امتحان است.قرار است معلوم شود چند مرده حلاجی.

این چند مرده حلاج بودن را هم باید تا هجده سالگی یکسره کنی.1تو خیلی وقت است این را میدانی.خیلی وقت.اما هی نشستی.هی ایستادی.هی آرام آمدی.حالا ولی فقط شصت روز مانده.یعنی حتی به دوتا چهل هم نمیرسد.اما شصت روز مانده!بجنب.هنوز وقت هست.تو اجازه ی ناامید شدن نداری.تو وقت خسته شدن نداری.وقت کندن سنجاق هاست.وقت قد بلند شدن است.


1

«وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ».

این نقل ذیل آیه روایتی از امام صادق (علیه‏السلام) است که فرمود: «تَوْبِیخٌ لِابْنِ ثَمَانَ عَشْرَةَ سَنَةً». این آیه خطاب به هجده ساله ‏ها است. یعنی خطاب خدای متعال در این آیه، توبیخِ هجده ساله‏ هایی است که به جهنّم رفته‏ اند؛ مُراد، هفتاد ساله و هشتاد ساله‏ ها نیست؛ چهل سال به بالا نیست؛ منظور، هجده ساله ‏ها است! هجده ‏ساله ‏هایی که روش رفتاری غلط گرفتند و سراغ معصیت رفتند و جهنّمی شدند. امّا چرا خدا هجده ساله ‏های جهنّمی را این‏طور توبیخ می‏کند؟ جهت این است که انسان از نظر رشد روحی به این مقطع که رسید، دیگر عذری ندارد و می‏تواند کاملاً تمییز بدهد؛ در این سن، دریافت و فهم بهترین دریافت و بالاترین فهم است.سخنان گروهی از جهنّمی‏ها است که در جهنم فریاد می‏کنند ای پروردگار ما، ما را از این جهنم بیرون بیاور! چرا؟ تا کرداری غیر از آنچه که کردیم انجام دهیم؛ تا کردار شایسته و صالح انجام دهیم. «أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ». یعنی خدایا، ما را از جهنّم نجات بده تا کارِ خوب کنیم. به آنها خطاب می‏شود: آیا ما به شما آن‏قدر عمر ندادیم که در آن پند بگیرید که هر کس می‏خواست پند بگیرد، می‏گرفت؟


.


-چرا اینقدر پست هات را قورت میدهی بشر؟

-نمیدانم.


.


سر جمع چهار روز ازش دوریم و چهار روز دیگر برمیگردیم بغلش.چرا برای این چهار روز اینطور میکنیم...؟

  • فاخته ..

.

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۵ ب.ظ

1ما برای این نیامده بودیم

2منو بشنو از دور

دلم میخواهدت

3دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام

بیا برویم

4حتی دکمه های کیبورد هم کمکی به باریدن نمیکنند

5واژه ها خوبند.اثر دارند.جان دارند.قوی اند؛اگر بلد باشی!

6هشتاد و پنج روز دیگر مهلت تمام است

7خوشا بحال شما که شاعری بلدید

8هیچوقت گیر بهشت و جهنمت نبودم.خودت میدانی.فقط ترس قهر بودنت حالم را بد میکند.قهر نکن.ببخش.میبخشی.

9از یک جایی به بعد سیکل معیوب بغلت میکند.ولت نمیکند.اگر هم بکند خسته تر از آنی که بلند شوی

10مگر دختر بچه ها چقدر جان دارند؟

11کاش چشام جای کویر دریا داشت.جنگل داشت.گندمزار داشت.یا حتی سیاهی شب را.دیگر کویر دوست ندارم.دارم...ولی نمیخواهم

12اسما اسم قشنگی ست.حیف شد

13دخترم!دوست دارم باهات حرف بزنم.نمیدونم شاید برای همیشه عدم بمونی ولی من همیشه عاشقت بودم و هستم و میمونم

14ادمارو دوست دارم ولی حوصله شونو ندارم

15بغل میخوام .

16یعنی هنوز بابامید؟

17با چشماش چیکار کنم؟

18با پرچم سفید به پیکار میرویم

19هیژده هیچی نبود جز درد.هفده سال دروغ گفتنمان.

20این دست ها دیگر مث قبل گرم نمیشوند.

21دلم تنگه پرتقال من

22لطفا از من ناامید شوید.لطفا ولم کنید.لطفا بگذارید موهام را از ته بزنم و با یک دوربین و یک گیتار بروم فرانسه.لطفا نگویید اسماء!بگویید هوی!لطفا دلتان نسوزد از از دست رفتنم.لطفا برای طریقتان کس دیگری را انتخاب کنید.لطفا من را با قران و از این دست چیزها نشناسید.لطفا اسم کمال انقطاع را جلوی من نیاوردید.لطفا روضه های خودم را تحویلم ندهید

23پرنده بودیم کاش

یا پروانه

24تب کرده ام هذیان برایت مینویسم

25اتاق عزیزم.کاش سه سال و اندی ت را پاک نمیکردم.شاید حالا به کارم می آمدی.دریغ...

26یکی بیاید سروصدای این سر را خفه کند.ببندد دهان این شعر ها را.خاموش کند خواندن این آیه ها و دعاها را

27یک گوشه ای که هیچکس نباشد.حتی خودم!

28ولشون کن دیگه.همینام زیادی شدن

  • فاخته ..

شایدم جایی شنیدم نمیدانم:)

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

خستگی حال بدی بود، نمیدانستم


+یکم زمان برود عقب تر.یک دوسه سالی،و همان جا گیر کند.برای همیشه

یا نه؛برود جلو.خیلی جلو.و تمام شود.زود


  • فاخته ..

#دالان_هجدهم :

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ

#حسرتِ_پرواز :)

  • فاخته ..

.

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

"تعلق معلق همیشه در خاطر"(با اجازه ی بلوط!)هرچه قدر عزیز و محترم و همپا و عشق،ولی رفیق همیشه چیز دیگری ست.همیشه

  • فاخته ..

به "خود"

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۷ ب.ظ

میدونم روزای سختیه.خوب میدونم.و بخشی از این سختی رو هیچکس حتی فرزانه و آوینم نمیدونن.اما اسماء!پاشو.بسه دیگه.یادته جنوب پاهات درد میکرد ولی یه لحظه ام حاضر  نبودی وایستی؟یادته چه درد دل انگیزی میشد؟اینم میتونه همونقد خوب باشه.درست میشه.باز روزای خوب میان هرچند شاید کوتاه باشن و بعد سری بعدی شروع شه اما خودت خوب میدونی این وسط حالای خوبی ام هست.حتی الانم هست.

اسماء!تو ادم درد کشیدن هستی اما حسرت کشیدن نه.پاشو دختر پاشو.

  • فاخته ..

بارونم بارید

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ب.ظ

واژه های لجباز من اما نه !

  • فاخته ..

Its wonderful^_^

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ

اصلا دیروز اینقدر بغض ننوشتن داشت خفه م میکرد یادم رفت که عیدبازی دربیاورم اینجا!

نه اینکه الان خوب شده باشم ها،هنوز ننوشتم.اما حالا این* به عنوان عیدی باشد اینجا.

+قشنگ ترین یادگاری م از پارسال پوستر و این آهنگ تئاترمان است:) (قلب قلب قلب)


*دریافت


۲۲۲روزم مونده به کنکورمان.عدد هیجان انگیزی بود گفتم ثبت کنم

  • فاخته ..

آنقَدَر شعر..

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ

تمام امروز را بغض داشتم؛بغض کلمه..آخرش هم نباریدم...

خیلی وحشتناک است.خیلی.خیلی.خیلی.

شاید کیبورد لازم است.نمیدانم.خلاصه که حال بدی ست و انگار حتما باید چند وقت یکبار اینطور شوم..

  • فاخته ..

مِعراجِ مردانْ سرِ دار است .

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۱ ب.ظ

نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی

آن روزش بکشتند..

و دیگر روزش بسوختند..

و سوم روزش به باد بردادند..

یعنی عشق اینست .

+

ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف

سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف

فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف

کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف



+بعد از دوهفته که از خواندنش میگذشت امروز باید مینوشتمش.و این چه سری ست..؟ندانم..

+حتی اگر درست باشد و جز این دوبیت همه ی شعرهایی که از مجموعه اشعارت خواندم را به تو نسبت داده باشند باز هم دوستشان دارم.باز هم دوستت دارم

  • فاخته ..

ایران همیشه دردمند من!

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

کرمانشاه عزادار من!

نقطه .

  • فاخته ..

به بلوط

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ

کاش میشد گرمای دست هام را برای همیشه بدم به تو!

کاش میشد یک بلیط رفت و برگشت به خط استوا برات بخرم

کاش میشد دانشکده ی روان را ببرم انقلاب و زیر "آن سر در کوفتی"

کاش میشد بتوانم بی هوا و بی خبر بیایم دنبالت و با هم برویم آب زرشک بخوریم

کاش حداقل میتوانستم حرفی بزنم که حالت را خوب کند...

+چقدر بی عرضه م من..!

  • فاخته ..

من هنوز سر حرفم هستم

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ
یکبار دیگر توی همین اتاق گفته بودم:
الحمدلله علی کل حال یک اغراق،یک شوخی یا یک شعار نیست.
گفته بودم اگر حالت خوب باشد که خوب است
اگر بد باشد بهتر است.
+قبلا ها اینقدر این آیه* برایم لبخند نمی آورد اما امسال که توی کتابمان خواندمش دوباره،برایم از همیشه شیرین تر بود!
احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لایفتنون؟؟؟؟؟(کاش با همان لحنی بخوانید که باید)
کتایون راست میگفت؛مصداق همان بوکسی ست که یکبار بافته بودم!
  • فاخته ..

.

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ق.ظ

و قَد توازَرَ علیه ..

  • فاخته ..