اتاق

غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!

همسایه ها

۳ مطلب با موضوع «برای ثبت» ثبت شده است

یکشنبه پانزدهم بهمن؛۲۲:۱۶

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ب.ظ

#وی

در حالیکه مغزش را بسته ی logاشاره احاطه کرده است و گردنش درد گرفته همانطور که نشسته دراز میکشد ،قلنج هاش ترق ترق میشکنند،با حسرت به کتاب های عزیز کتابخانه ش نگاه میکند و بهشان قول میدهد که ۱۴۸ روز دیگر به سراغشان برود

+و تاربخ نوشت:نظام اموزشی آن ها قفسی بیش نبود؛برای پر پر کردن روحشان


  • فاخته ..

و دریغا بر من..!

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ

چقدر گم شده بودم..
چقدر بی حاصل
چقدر باور باران مرا نباریده ست
چقدر دور شده ام از اشاره خورشید
چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده ست


من از کدام جهت رو به نیستی رفته ام!؟

کجا تمام شدم از عبور نیلوفر!؟
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟!
چراغ در کف من بود...!
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید!؟
چگونه هیچ نگفتم!؟
چگونه تن دادم؟!
چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده ست..!
چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت..
و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست
و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد...!
چقدر بیگانه ست
.
چگونه دل بستم!؟
چگونه هیچ نگفتم!؟
چگونه پیوستم...!؟
.
چه سوگواری تلخی..!
چقدر خالی ام از سبز
پرنده با من نیست..
چقدر خالی ام از امتداد زیبایی
چقدر خالی ام از درد اهل آبادی..!
چراغ در کف من بود..
چگونه روشنی راه را نفهمیدم!
چقدر گم شده ام
چقدر دور شده ام از غرابت دریا
چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود
.
چقدر سوخته در من عبور چلچله ها
چقدر فاصله سنگین است
چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند..
.
چراغ در کف من بود
چگونه باخته ام ارغوان و آیینه را
چقدر پشت دلم خالی‌ست...
نشست و روبه روی دلم راز گل ورق می خورد
چقدر فاصله دارم
چقدر تاریکم و روبه روی دلم بیکرانِ روشن دشت...!

گروس عبدالملکیان

+این همه ی شعر نیست..
من همه ی دکلمه های خسرو شکیبایی را دارم اما همه شان را درست گوش نداده ام تابحال،بس که زیادند.اما گاهی وقتی خیلی دلم بگیرد میروم سراغشان.امروز هم از همان گاهی ها بود.چشم هام را بستم که نروم به سراغ همان تکراری هایی که انقدر گوش کرده ام که حفظ شدم.
درخت امد.فرزانه میداند درخت کدام است.شعرش طولانیست.اولش را انقدر گوش کرده ام که از برم.زدم جلو،و با واژه به واژه اش قلبم کنده شد.شما نمیدانید؛البته اگر بشناسیدم شایــد بفهمید که هر کلام این سطور با من چه خواهند کرد...و من را به یاد چه روزها و چه کسان و چه شوق ها و چه چه چه می اندازند.
آه که چقدر گم شده ام.چقدر لازم داشتم شعری چنین را.چقدر و چقدر و چقدر
+باید اینجا میذاشتم تا هزاران بار بخوانمش
باید پیدا شوم.زودتر زودتر زودتر
+به وقت ده روز مانده به هجده سالگی.
+علامت های نگارشی از آنچه میپندارید پیچیده ترند.
.. با ...فرق دارد
اسپیس.. با .. فرق دارد
؟ با؟! فرق دارد
و شما چه میدانید.
  • فاخته ..

بگذار فقط از قشنگی هاش بگویم

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

رفتیم مشهد

همه ی اشک هام را برای امام رضا ع ریختم.اما حرفی نزدم.همیشه همینطورم.همیشه نمیگویم و فقط میگویم شما که خودتان همه چیز را میدانید....

موج های ابی هم رفتم.حتی سقوط ازاد هم رفتم.همه ی ترس هام را بغل کردم.

آوین حالش بد بود.تا حس میکردم یاد آنی که نباید می افتد میزدم توی گوشش؛نه خیلی سفت البته!

برای سبا تولد گرفتیم.بازی هم کردیم.مسخره بازی هم دراوردیم.با آوین بلند بلند قران و دعا هم خواندیم.کم با فرزانه بودم اما همه ی تلاشم را کردم.

حرص هم خوردیم...اشک هم ریختیم اما الحمدلله...ما میدانیم که هرگز خوشی پایدار نیست.ناخوشی هم

خرید هم کردم.برای خودم هم یک انگشتر در نجف گرفتم که تویش حدیث "ولایه علی ابن ابی طالب حصنی.."نوشتند.نگاش میکنم،قلبم تند میزند،لبخند غم انگیزی میزنم و یاد "انا و علی ابوا هذه الامه"می افتم.نگاش میکنم و قلبم ارام میگیرد.

  • فاخته ..