اتاق

غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!

همسایه ها

۸ مطلب با موضوع «هذیانات» ثبت شده است

2:12AM

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ق.ظ

دیده اید بعضی وقت ها جلوی اینه باید فکر کنید تا یادتان بیاید کسی که روبرویتان ایستاده و به شما زل زده کیست؟

روح من همان حالت را دارد.گم شده.گم کرده.خودش را،ارزوهایش را،چیزهایی که دوست دارد را،چیزهایی که دوست ندارد را.

نه اینکه بگویم سرکش شده نه.دیوانه شده.بعضی وقت ها کارهایی میکند که با هیچکدام از پارامترهای تا آن روزش نمیخورد.به سرش میزند.

باید امشب برود.بدون چمدان.حتی بدون رفتن!باید امشب با اتاق خداحافظی کند.با "جاهای دیگرِ"شبیهِ اتاق خداحافظی کند.با هرچه از دنیای آشوبِ بیرون باخبرش میکند خداحافظی کند.(در گوشی بگویم؛ولی کاش میشد حتی هیچکس را هم نبیند.هیچ کس را..)

برود لابلای فایل های لب تاپ را-البته با وای فایِ خاموش-،لابلای خطوط نسبتا کهنه ی دفترخاطرات هارا،تقویم هارا، بگردد دنبال خودش.خود گمشده اش.خود جنون گرفته اش.

تنهایی دوای خوبیست.برویم.برویم سکوت نوشِ جان کنیم.برویم ببینیم یادمان می آید کجا ایستاده بودیم؟میفهمیم کجا ایستاده ایم؟پیدا میکنیم کجا میخواهیم بایستیم؟


  • فاخته ..

هذیون ترین/مدرسه؛سایت؛فری

پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

حالم خوش نی

خَسَّم

میپرسه چرا تو بلاگ؟

میگم چون دوس دارم

چشام درد میکنه.ینی پلکام خسن.اشتباهی جا پلک داشتم مینوشتم پلاک.اخ.پلاک.

حالم خوش نی

سَخ تراز همیشه شده همه چی

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم

نمیدونم دیگه چی دارم برا نوشتن

حساسیتم نمیذاره راحت بخوابم.میخوابم ولی خستگی م درنمیره.بضی وقتام نمیخوابم.بقول داشمون مریض حالی و فلان و اینام خوش نی

میگی ملومه.حتما میگی.میدونم که میگی.اخه من که هیچوخ اینجا اینجوری نیمی نویسم.با این لحن.با این ادبیات.

میگه چرا نوشتی نیمی نویسم؟چرا نمی نیویسی:نمینویسم؟

میگم چون دوس دارم.

میگه بلاگه ها.خواننده هاتو(!!!!!!!)ناامید نکن

هیچی نمیگم.

اینو که میبینه میگه خداوند هم تورا شفا دهد هم مارو.هیچی نمیگم.باز مینویسم.میگه بسه.بیا حرف بزنیم.بازم هیچی نمیگم.

دلش زند وکیلی میخواد؛من بی تو میمیرم؛اهسته اهسته شو.ماژیکو ورمیداره.رو تخته مینی ویسدش.بازم هیچی نمیگم.

بسه دیگه.برم.برم دیوونگیامو بیشتر از این نپاشم این تو


  • فاخته ..

مامِ پر دردِ وطن!

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بقیه را نمیدانم اما من خوب میفهمم درد یعنی چه.دوسالی میشود که میفهمم.

اما تو،تو ایران خانم!هزاران سال است که میدانی درد یعنی چه.جنگ،قحطی،بلاهای طبیعی،تکه تکه شدنت با تکه کاغذ بی کفایت هایی پست تر از چهارپایان!شورش،آشوب،و و و. و حالا این روز ها هم رنگ به رنگ و مدل به مدل میرنجی و میرنجانندت.

اما غصه نخور ایران خانم!کمی دیگر طاقت بیاور.چیزی نمانده که این شفق، طلوع را به ارمغان اورد.طلوعی ابدی.ارامشی ابدی.

ایران خانم!این ها طوفان های قبل ارامش است.صاحبت ،صاحبمان،در راه است.میرسد.همین روزهاست که برسد.تو فقط کمی دیگر ارام بگیر و دندان روی جیگر پر خونت بگذار و از شهدای خفته به خاکت ارامش بخواه.آن روز نزدیک است.آن روز همین فردا پس فرداست.رنج چند هزار ساله ی تو به پایان خواهد رسید؛برای همیشه.رنج همه مان به پایان خواهد رسید.برای همیشه..

  • فاخته ..

"تو"

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

روح من زخمیه،تو درمونش کن

چشم من گریونه،تو پاکش کن

دل من حیرونه،تو خوبش کن

اگه تو بام قهر کنی؛اگه تو دیگه نخوایم من به کجا پناه ببرم؟من به کی برگردم؟من کیو دارم؟

چرا میگید تو زشته و شما قشنگه؟من دوس دارم بهش بگم تو.تو نزدیکه.تو قشنگه.شما دوره.ضمخته.چغره.بد آهنگه.

تو برا من شما نیستی.هیچوقت نبودی.من به کسی که اینقد نزدیکمه چجوری بگم شما؟

قبول؛من زدم پوکوندم این حرم امنو ...

اما اگه به دادم نرسی چه خاکی بریزم به سرم؟چجوری بسازمش؟اگه نسازم چجوری زنده بمونم؟

دیدی،دیدی جدیدا سنگین نفس میکشم؟هر چیم له و داغون،دلت میاد کسیو که نفساشم سخت شده ول کنی بری؟نه.ما ذلک الظن بک ....


  • فاخته ..

.

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ
گونه ای از ادم ها هستند که دو دوتایشان هرزمان یک عدد میشود؛چهار،پنج،ده،هزار!
معلم ادبیات راهنمایی مان میگفت کسانی که رشته ی انسانی میخوانند اینطورند اما من حرفش را قبول ندارم.به رشته نیست،به روح ادم هاست.
این گونه از ادم ها زندگی سخت تری دارند.اینگونه ادم ها با منطق و برهان نه،که با دلشان زندگی میکنند و در هر شرایطی مغزشان جای یک استدلال یک بیت شعر تحویل میدهد. و این بیت ها دردی را دوا نمیکنند که هیچ،بیشتر هم درد به دل میگذارند.
بعضی روزهای زندگی سخت است.خیلی سخت.یک طوری که در هر نفست مرگ میخواهی.یک طوری که هوا برایت سنگین است.زمین برایت قفس است.درودیوار هر لحظه انگار میخواهند ببلعندت.یک طوری که فقط میخواهی خودت بمانی و شعرها و اهنگ های ملالت بارت.اصلا یک طوری میشوی که ترجیح میدهی هی حال خودت را بدتر کنی.
اما نمیشود اینطور ماند.نباید اینطور ماند.چاره ای جز زندگی نیست.مردگی در میان ادم های زنده سخت است.بالاخره مجبوری تن دهی به زندگی کردن.هرچند نای نفس کشیدن نداشته باشی و جان راه رفتن در پاهات نمانده باشد اما مجبوری.مجبور و مجبور و مجبور.
باید بنشینی.خودت را بریزی روی میز.گرد و خاک خودت را بگیری.لبخند تلخ تحویل خودت دهی و بگویی "چاره ای جز زندگی نداری عزیزم.پس اگر فراموش هم نمیکنی قورت بده."باید خودت را قانع کنی که هیچ چاره نیست.کاش ها و حسرت ها و دلتنگی هارا از تن خودت برداری و دوباره خودت را از روی میز برداری بگذاری سرجاش.یک روز،دیر یا زود،باید اینکار را بکنم ..
  • فاخته ..

شایدم جایی شنیدم نمیدانم:)

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

خستگی حال بدی بود، نمیدانستم


+یکم زمان برود عقب تر.یک دوسه سالی،و همان جا گیر کند.برای همیشه

یا نه؛برود جلو.خیلی جلو.و تمام شود.زود


  • فاخته ..

من هنوز سر حرفم هستم

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ
یکبار دیگر توی همین اتاق گفته بودم:
الحمدلله علی کل حال یک اغراق،یک شوخی یا یک شعار نیست.
گفته بودم اگر حالت خوب باشد که خوب است
اگر بد باشد بهتر است.
+قبلا ها اینقدر این آیه* برایم لبخند نمی آورد اما امسال که توی کتابمان خواندمش دوباره،برایم از همیشه شیرین تر بود!
احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لایفتنون؟؟؟؟؟(کاش با همان لحنی بخوانید که باید)
کتایون راست میگفت؛مصداق همان بوکسی ست که یکبار بافته بودم!
  • فاخته ..

بن بست!

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ب.ظ
بگذار اول آخرش را بگویم:بشر به بن بست رسیده!
دیگر هیچ تئوری و ایسم و حرف تازه ای نمانده که روحی بدمد بر این دهکده ی جهانی مردگان.عوام یا پا روی پا انداختند و صدای غرغرشان گوش فلک را کر کرده  یا آنقدر دارند ازشان بیگاری میکشند که وقت فکر کردن به چیزی جز جای خواب شبشان ندارند.خواص هم عده ای شان هرروز راه تازه ای برای بخور بخور پیدا میکنند عده ای شان هم یا بین آن ها خودشان را گم میکنند یا زود میپرند...
ما مانده ایم و خستگی و مسابقه ی دوی عقربه ی بزرگ و کوچک ساعت.ما مانده ایم و پنجره ای رو به آلودگی.
بعد که می آیی به خودت تکانی دهی و راهی تازه بگشایی تازه آنجاست که میفهمی حتی همین خرابه ای که ساکنش هستی با چه زجری ساخته شده و اصلا چقدر نظام و نتیجه گیری هاشان درست و دقیق بوده.انگار انتخاب و ترجیحی ست بین طیفی از بد و بدتر و بدترین.
هنرمان!مسابقه ای بین سیاه و خاکستری و مشکی و مشکی پرکلاغی.آدم های خوبمان ناشناخته و ساکت-یا ساکت شده-که اگر خدایی ناکرده بمیرند تازه همه میگویند آآآآآآآخ چهههه بود و چههه بددددد که دیگر نیست.و این روضه خوان ها همان هایی اند که یا طرف را نمیشناختند یا فحشش میدادند.مذهبی هایمان یا افراطی یا خسته .غیر مذهبی هایمان هم که غیر مذهبی!اگر خودت را بکشی و به راهی برسی که حدس بزنی همین درست است تازه کتک خوردن ها شروع میشود هم از همراه هم از اغیار.
فلسفه ای که میگویند نقطه ی اوج است و فلان و بهمان،که هست هم، هیچوقت دردی را دوا نکرده و نمیکند.حال آن که فلسفه ی "آن ها"دردی بوده که آنقدر بسطش دادند تا شد روش زندگی مردمش!جالب نیست؟این حجم از وارونگی هیجان زده ات نمیکند؟؟؟
و ای کاش فقط فلسفه بود:)... دیگر برایت از روان شناسی ای که فرق آنچنانی ای بین انسان و حیوان قائل نیست بگویم یا جامعه شناسی ای که گم شده بین جهان هایی که برای خودش بافته؟یا از سیاست بگویمت؟؟؟!!!!!!جایی که اول باید جناحت را بگویی بعد اسم و فامیل خودت را.که حالا بخش دوم آنقدر ها هم مهم نیست.جناح هم مترادفیست مثلا انسانی از همان چیزی که درباره ی حیوانات برایش از واژه ی"گونه"استفاده میشود!
این جا آدم ها یا غرق شده اند یا غرق میشوند یا غرق میکنند.خودشان را،افکارشان را،فطرتشان را،ارمانشان را،ادم حسابی های کناری شان را!
ته تهش شاید ببُری.باید شبکه ی خبر را،نت گوشی و تبلت و لب تاپت و هرچه و هرچه ی دیگر را خاموش کنی و به دشت و صحرا پناه ببری!
شاید از همه ی آرمان ها و آرزوها و برنامه هات دست بکشی و پناه ببری به انزوا،پناه ببری به انتظار مرگ،یا مثلا در بهترین حالت پناه ببری به شعر.
دیگر هیچ دردی دوا ندارد.این ها  را برای توجیه تنبلی و بی کارگی مسری ای که دچارش هستیم نگفتم.ما میدویم.ما موظفیم به دویدن.اما دویدنی که همیشه باید تهش بگوییم "ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه"و اینطور تسکین دهیم خودمان را.این نرسیدن از ندویدن نیست.که جای دیگر کار میلنگد.
این درد دوا ندارد.
دوا ندارد که مردم عالم بریده اند و پناه برده اند به صحرای کربلا!من از شیعیان نمیگویم.از مسیحی ها و کاتولیک ها و پروتستان ها و آتیئیست ها میگویم.ما همه به اینکه بشر در این کوچه ی بن بست خودساخته گیر افتاده ایمان آورده ایم،شاید سال هاست!چه بگوییم و حتی حس کنیم چه نه.ما به اوج خفت بشر حتی در بطن "انقلاب اسلامی"ایمان آورده ایم و حالا موقع دم مسیحایی ست.
حالا همه فریاد سر داده اند که:ای مسیحا اینک
                                                مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام
ای مسیحا!بشر غربی و شرقی و شمالی و جنوبی و و و به بن بست رسیده.تک تکمان به بن بست رسیدیم.متی نرا و نراک؟
+واژه ها خودشان راهشان را باز میکنند و می آیند اگرنه نویسنده هیچ خبر نداشت که تهش به اینجا خواهد رسید.باور کنید!
  • فاخته ..