برای این لحظه که خوابم نمیبرد و باد کولر مورمور خوبی توی تنم میدوانَد، برای این لحظه که از فکر یک نقاشی هنوز نکشیده، خواب به چشم هام نیامده و با شوق پشت میز کوچک و عزیزم نشسته ام. برای این لحظه که میدانم کسی جایی نزدیک منتظر من است. برای این لحظه که بعد چندین ماه گشتن و دوبار شکست خوردن-درمعنایی عمیقا سطحی- چراغ مطالعه ی مطلوبم را پیدا نکردم اما حالا، با چراغ مطالعه ی کوچک و سبز و قدیمی و نامطلوبم که به اتاق بغلی تبعید شده بود، میز را روشن کردم، و سایه ی تکه برگی که به طرزی عجیب* فراموش کرده ام از کجا آمده، اما مدت هاست روی فرش حرم امام رضای جان، که زهرا برایم گرفته بود، لم داده، دلم را ربود؛ و ثبتش کردم تا فراموشش نکنم.
برای این لحظه که نگران خروار ها کار عقب افتاده، درس نخوانده، تحقیق شروع نکرده و کارهای ناشناخته ی پیش رو هستم.
ای لحظه ی عزیز، تو خیلی زیبایی. تو خیلی سبزی. تو از پس ِ روزها و شب های سختی آمده ای و من نمیدانم بعد تو چه لحظه هایی خواهد بود، اما تو را دوست میدارم. تو صبح زیبایی بودی، خنک، خوش رنگ و با صدای دلچسب سکوت.
من آدم لحظه ها نیستم، آدم رویاهای آینده و حسرت های گذشته ام؛ و با این همه، تو دل من را به شوق آوردی و من دوستت داشتم. دوستت دارم. به امید دیدار دوباره ات
*چرا که من هیچوقت یادم نمی رود که یک تکه برگ، یک شاخه گل و حتی یک ساقه ی کوچک و کم جان، از کجا به اتاقم راه پیدا کرده است.
-از آن متن های عجله ای که هر نوع خطایی ممکن است از آن سر زده باشد و نویسنده پیشاپیش عذرخواه است.