دیشب خواب دیدم که ...
خواب دیدم که دیگر ندارمت
حتی نوشتن این کلمات، حتی نوشتنشان هم نفسم را بند میآورد؛
مثل توی خواب که آنقدر هق هق کردم که نفسم بند آمد. نفسم بند آمد و خوشحال شدم از این فکر که قرار است بیایم پیش تو.
پ.ن: هر ثانیه از شبانهروز، باید برای اشک نریختن زحمت بکشم. کاش غم مهلت دهد. کاش ناخنهای تیز و کثیفش را برای ثانیهای از روی گلوم بردارد تا دوباره طعم نفس کشیدن را به یاد بیاورم. هرچند به یاد آوردنش همانا و هجوم دوبارهی بفض، همانا