ما قرارمان عمری هجده ساله بود
ما قرارمان تا هجده سالگی رسیدن بود
ما نرسیدیم
ما هجده سالمان آنی نشد که باید
ازین به بعد هر یک روز،یک ساعت،یک دقیقه، بار است بر دوشم ..درد است بر دلم ..
و تو میدانی.قرار به فهمیدن نیست.به دانستن است.و فقط تو میدانی
ما قرارمان عمری هجده ساله بود
ما قرارمان تا هجده سالگی رسیدن بود
ما نرسیدیم
ما هجده سالمان آنی نشد که باید
ازین به بعد هر یک روز،یک ساعت،یک دقیقه، بار است بر دوشم ..درد است بر دلم ..
و تو میدانی.قرار به فهمیدن نیست.به دانستن است.و فقط تو میدانی
شاید بعدها که بزرگ شدی برات گفتم که مادرت همسن تو که بود(هفده هجده ساله)سه سالِ شانزده تا هجده را به قاعده ی سی سال رنج برد و سختی کشید و بزرگ نمیدانم،اما خسته شد،زخمی شد،پژمرد.
نمیدانم.شاید هم با این حرف هام ناراحتت نکردم.اصلا اره.نمیگویمت.ولش کن دختر قشنگِ هنوز در عدمم.چقدر ندیده دلم برات تنگ شده امشب.چقدر میخواهمت.چقدر.
+به وقت یک ساعت تا هجده سالگی.(وی نمیخواهد باور کند که هجده ش تمام میشود و پا به نوزده میگذارد.)
#وی
در حالیکه مغزش را بسته ی logاشاره احاطه کرده است و گردنش درد گرفته همانطور که نشسته دراز میکشد ،قلنج هاش ترق ترق میشکنند،با حسرت به کتاب های عزیز کتابخانه ش نگاه میکند و بهشان قول میدهد که ۱۴۸ روز دیگر به سراغشان برود
+و تاربخ نوشت:نظام اموزشی آن ها قفسی بیش نبود؛برای پر پر کردن روحشان
چقدر گم شده بودم..
چقدر بی حاصل
چقدر باور باران مرا نباریده ست
چقدر دور شده ام از اشاره خورشید
چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده ست
من از کدام جهت رو به نیستی رفته ام!؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر!؟همیشه فاطمیه که میشود یکهو بی اختیار میبینم که دارم این بیت را زمزمه میکنم:
من به علی هم گفته ام،فضه!حسین..آب...
تاکید دارم بازهم فضه!حسین...آب...
رفتیم مشهد
همه ی اشک هام را برای امام رضا ع ریختم.اما حرفی نزدم.همیشه همینطورم.همیشه نمیگویم و فقط میگویم شما که خودتان همه چیز را میدانید....
موج های ابی هم رفتم.حتی سقوط ازاد هم رفتم.همه ی ترس هام را بغل کردم.
آوین حالش بد بود.تا حس میکردم یاد آنی که نباید می افتد میزدم توی گوشش؛نه خیلی سفت البته!
برای سبا تولد گرفتیم.بازی هم کردیم.مسخره بازی هم دراوردیم.با آوین بلند بلند قران و دعا هم خواندیم.کم با فرزانه بودم اما همه ی تلاشم را کردم.
حرص هم خوردیم...اشک هم ریختیم اما الحمدلله...ما میدانیم که هرگز خوشی پایدار نیست.ناخوشی هم
خرید هم کردم.برای خودم هم یک انگشتر در نجف گرفتم که تویش حدیث "ولایه علی ابن ابی طالب حصنی.."نوشتند.نگاش میکنم،قلبم تند میزند،لبخند غم انگیزی میزنم و یاد "انا و علی ابوا هذه الامه"می افتم.نگاش میکنم و قلبم ارام میگیرد.
روح من زخمیه،تو درمونش کن
چشم من گریونه،تو پاکش کن
دل من حیرونه،تو خوبش کن
اگه تو بام قهر کنی؛اگه تو دیگه نخوایم من به کجا پناه ببرم؟من به کی برگردم؟من کیو دارم؟
چرا میگید تو زشته و شما قشنگه؟من دوس دارم بهش بگم تو.تو نزدیکه.تو قشنگه.شما دوره.ضمخته.چغره.بد آهنگه.
تو برا من شما نیستی.هیچوقت نبودی.من به کسی که اینقد نزدیکمه چجوری بگم شما؟
قبول؛من زدم پوکوندم این حرم امنو ...
اما اگه به دادم نرسی چه خاکی بریزم به سرم؟چجوری بسازمش؟اگه نسازم چجوری زنده بمونم؟
دیدی،دیدی جدیدا سنگین نفس میکشم؟هر چیم له و داغون،دلت میاد کسیو که نفساشم سخت شده ول کنی بری؟نه.ما ذلک الظن بک ....
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
"اخوان"
+هر چند باید ساعت یک و دوی نیمه شب به بعد پست میشد!
دوست دارم از خبرها فرار کنم.
دوست دارم به شما پناه بیاورم.
برای چند لحظه ام که شده هر دو فراموش کنیم که من چقدر خراب کرده م؛ و بعد در آغوشم بگیرید و من نه هفده سال،که هفتاد سال خستگی را در آغوشتان ببارم.
و همان چند لحظه تا ابد ادامه پیدا کند ..