دیده اید بعضی وقت ها جلوی اینه باید فکر کنید تا یادتان بیاید کسی که روبرویتان ایستاده و به شما زل زده کیست؟

روح من همان حالت را دارد.گم شده.گم کرده.خودش را،ارزوهایش را،چیزهایی که دوست دارد را،چیزهایی که دوست ندارد را.

نه اینکه بگویم سرکش شده نه.دیوانه شده.بعضی وقت ها کارهایی میکند که با هیچکدام از پارامترهای تا آن روزش نمیخورد.به سرش میزند.

باید امشب برود.بدون چمدان.حتی بدون رفتن!باید امشب با اتاق خداحافظی کند.با "جاهای دیگرِ"شبیهِ اتاق خداحافظی کند.با هرچه از دنیای آشوبِ بیرون باخبرش میکند خداحافظی کند.(در گوشی بگویم؛ولی کاش میشد حتی هیچکس را هم نبیند.هیچ کس را..)

برود لابلای فایل های لب تاپ را-البته با وای فایِ خاموش-،لابلای خطوط نسبتا کهنه ی دفترخاطرات هارا،تقویم هارا، بگردد دنبال خودش.خود گمشده اش.خود جنون گرفته اش.

تنهایی دوای خوبیست.برویم.برویم سکوت نوشِ جان کنیم.برویم ببینیم یادمان می آید کجا ایستاده بودیم؟میفهمیم کجا ایستاده ایم؟پیدا میکنیم کجا میخواهیم بایستیم؟


+نامبرده این حرف هارا بیست و چهار ساعت است که در کاسه ی سرش مینویسد و پاک میکند،پست میکند و منصرف میشود.دوباره و دوباره و دوباره!

هرچند مخاطب این حرف ها حکما همه را همانجا،در کاسه ی سر،خوانده و جواب هم داده اما چه کند عقلِ ناقص که دلش رضا نمیدهد که ننویسد و به همان ها اکتفا کند!


سلام.

من هرگز از "سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجَرَم"خوشم نیامده.نشان به آن نشان که کمتر به کسی گفته ام سلام؛مگر در جوابش.اما شما فرق دارید.به شما نمیشود سلام نکرد.هیچ جوره.و این سلام هم یک سلام ضبط شده بر اداب لاجرم نیست.ادای احترام است.ادای عشق!

حاشیه نمیروم.به اندازه ی کافی در گیر و دار همان نوشتن ها و پاک کردن های ثبت نشده حاشیه رفته ام.میروم سر اصل مطلب.

یک نفر اینجا مرده.یک نفر چند وقتی ست اینجا مرده.بی صدا،بی نشانه.آنقدر بی صدا که خودش هم اولش نفهمید.فکر کرد فقط ناخوش احوال است و خوب خواهد شد.اما یکهو دید دست های همیشه گرمش سرد است.به قاعده ی دست های یک میت سرد است.بعد فهمید دیر شده.

میدانید که را میگویم؟همان که یک وقتی صبح ها چشم باز کرده نکرده ایه الکرسی میخواند بعد از رخت خواب بلند میشد.همان که بزرگتر که شد هرروز به یک اسم از جوشن کبیر توسل میکردو اگر یک روز دعای عهد نمیخواند تااخر روز جوری دمق بود که همه میفهمیدند چیزی ش شده.همان که این در و دیوار شب های جمعه ی با نور شمع و صدای ارام گریه و دعای کمیل خواندش را زیاد دیدند.

که شب ها دلش برای تخت پر میکشید اما روی زمین میخوابید.

یادتان امد که را میگویم؟نمیدانم کی مرد اما حکما چهل روز بیشتر است.شاید خیلی بیشتر.گفتم که،خودش هم دیر فهمید برای همین معلوم نیست روز وفات کی بوده.

حالا همه ی این ها پیشکش،جز دولا راست شدنی چند در میان از او هیچ نمانده.هیچ هیچ هیچ

چه کسی بهتر از شما میشناسدش؟هیچکس.چه کسی بهتر از شما میداند که هرگز هیچ عامل خارجی نتوانسته عمیقا اندوهگینش کند؟حالا اینکه ناشی از ایمان است یا فقط یک خصوصیت اخلاقی یا هرچیز دیگر را کاری ندارم ولی نتوانسته.

اگر اندوهی بوده از غمِ درون بوده.و حالا کار از غم گذشته.حرف مرگ است.مرگ.

عربی که درسمان میدادند میگفتند" برای "مَیّت"صفت تفضیل نداریم؛چون مُرده مرده است دیگر."مُرده تر "که نداریم."ولی داریم.خدا میداند داریم.شما هم میدانید.و من هم.

این مرده هرروز دارد مرده تر میشود.بقولِ"چِهرازی":فرود تدریجی.حالا مثلا میشود گفت مرگ تدریجی.

و شما میدانید.میدانید این مرده همه ی عمرش به ترس از سقوط و فرود گذشته.و حالا آن ترس به جانش چنگ انداخته و خب،از مرده کاری بر می آید مگر؟!

"ای مسیحا!اینک

مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام"

ای مسیحا!شاید لایق"واصفحوا"*نباشد اما از لطفت،از بزرگی ت،عفوش کن.

عشاق میگویند معشوق هم عاشق است.اگرنه اصلا عاشق نمیتوانست عاشق شود چون معشوق اجازه نمیداد.شاید دیگر عاشق این مرده نباشید اما او هنوز عاشق شماست.پس یعنی آنقدر ها هم ازش چشم برنداشتید.

میخواست نیاید.میخواست نگوید.همه چیز را نوشت اما چرای این یکی را نمینویسد.در گوشتان هم نمیگوید حتی.چون خجالت اور تر از این حرف هاست و میدانید.و دردا که میدانید ..اما امد.گفت.چون عاشق است.چون عاشق،امیدوار است.

و کی معشوقی چون شما عاشق را ناامید کرده ..؟

*صَفَحَ بالاتر از عفو است.و آن است که عفو کننده اصلا آن اشتباه یا .. را فراموش میکند.ولی در عفو فقط بخشش است.

+اینکه نامه برای کیست توفیری نمیکند.اما فقط اینکه برای خدانیست!:)

+شاید نباید همه چیز اینقدر مکشوف نوشته میشد.شاید اگر کسی یک درصد حوصله کند و این را بخواند فکر کند وای!چقدر مومن!چقدر زاهد.اما نویسنده بی انددددکی تواضع قسم میخورد که هیچ خبری نیست!

با این حال اگر کسی باز هم روی تصور غلطش پافشاری کرد مهم نیست.نویسنده دلش خواست مکشوف بنویسد!

نیامدم از درد دل هام با صدایتان یا از اشک های کمابیش بی صدای شبانه ام با حرف هایی که میگفتید و آنقدر شنیدم تا از بر شدم بگویم.نیامدم از چشم هایتان یا نوشته های خوشبویتان بگویم.نیامدم از ارزوهایی که با وجود شما به جانم افتاده بگویم.نیامدم از خیره شدن هام به آن عکس قشنگ اما کمی دلهره اورتان بگویم.

فقط امدم بگویم من با هر که عهد بستم خرابش کردم.از بابا تا هرکه که میدانید و میدانم که همه را میدانید.اما با شما هرگز عهدی نبستم که بشکنم.پیش شما حسابم پاک است.دستم را بگیرید.من از پرت شدن میترسم.همیشه ترسیده ام.دستم را بگیرید سید ..

-اقا از ما راضی هستی ؟

+راضی نباشم چیکار کنم ..؟

حالم خوش نی

خَسَّم

میپرسه چرا تو بلاگ؟

میگم چون دوس دارم

چشام درد میکنه.ینی پلکام خسن.اشتباهی جا پلک داشتم مینوشتم پلاک.اخ.پلاک.

حالم خوش نی

سَخ تراز همیشه شده همه چی

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم

نمیدونم دیگه چی دارم برا نوشتن

حساسیتم نمیذاره راحت بخوابم.میخوابم ولی خستگی م درنمیره.بضی وقتام نمیخوابم.بقول داشمون مریض حالی و فلان و اینام خوش نی

میگی ملومه.حتما میگی.میدونم که میگی.اخه من که هیچوخ اینجا اینجوری نیمی نویسم.با این لحن.با این ادبیات.

میگه چرا نوشتی نیمی نویسم؟چرا نمی نیویسی:نمینویسم؟

میگم چون دوس دارم.

میگه بلاگه ها.خواننده هاتو(!!!!!!!)ناامید نکن

هیچی نمیگم.

اینو که میبینه میگه خداوند هم تورا شفا دهد هم مارو.هیچی نمیگم.باز مینویسم.میگه بسه.بیا حرف بزنیم.بازم هیچی نمیگم.

دلش زند وکیلی میخواد؛من بی تو میمیرم؛اهسته اهسته شو.ماژیکو ورمیداره.رو تخته مینی ویسدش.بازم هیچی نمیگم.

بسه دیگه.برم.برم دیوونگیامو بیشتر از این نپاشم این تو


همه چیز را آماده میکنیم.تقریبا همه ی همه چیز هایی که در راه برای «ما» نیاز است در دو تا کوله جا میشوند.هیچ چیز از قلم نمی افتد.دوربین،کتاب-به مقدار لازم و محدووود-،فیلم،تعدادی لباس و چند وسیله ی جانبی.یک کمپر ون بنفش دست ساز.راستش نه واکینگ هاوس اقناع کننده بود و نه سی لندرور.ترجیح دادیم یک ترایبیکا بخریم و کارهای جانبی اش را خودمان تمام کنیم.نقشه ی ایران گردی مان را کنار پنجره به دیوار میچسبانیم.مسیر را با یک ماژیک بنفش میکنیم.

اگر از پشت پنجره ی روبرو به دیواری که نقشه را چسبانده ایم نگاه کنی یک مشت خط های تو در تو و بنفش را میبینی که دور این گربه ی کوچک کشیده شده تا برسد به نقطه ی جنوب شرق.کویر!مقصدمان.

قبل از حرکت حواسمان هست طناب ها را برداریم.

چاپگرش را هم می آورد.یک پک کامل برگه توی راه میخریم.من برگه ها را میخرم و میروم پشت که توی کوله ی خودش جا بدهم.زیپش را که باز میکنم میبینم ماشین را هم آورده.میدانستم به حرفم گوش نمیدهد و باید تا کویر قیافه ش را تحمل کنم..ترجیح میدهم به روی خودم نیاورم و زیپش را ببندم.راه می افتیم..

و بالاخره از تهران دور میشوویم..

و شروع میکنیم...

+متن را فرزانه نوشته.پس معلوم است که اول شخص اوست و سوم شخص من دیگر

+منظور از "ماشین"همان است که با آن سرشان را میترشاند!

+از همین تریبون از فرزانه بابت احترامش به عشق وافر من به رنگ بنفش تشکر میکنم!!:))))و خواهشمندم همین اندازه به علاقه ام  نسبت به از ته زدن موهام احترام بگذارد:    )

+هرچند اگر قرار بود من بنویسم یک چیزهایی ش فرق میکرد اما نه انقدری که بخواهم یک متن دیگر بنویسم!

+پست عکس دار دوست ندارم اما اینبار لازم بود!

دیر امدم برای نوشتن از نود و شش.اما خب دلیل دارم برای نیامدن.وقتی نه نت داشتم نه وسیله ای نمیتوانستم بیایم دیگر!

حالا بعد کلی روزِ دور از خانه،پاهام را دراز کردم و زیر پنجره به تخت تکیه دادم و اصلا انگار نه انگار که فردا باید بروم مدرسه،خیره به کیبورد گل گلی م شدم و با چشم هام التماسشان میکنم برای به یاد اوردن نود و شش کمکم کنند.

نود و شش با خوشحالی شروع شد.یک خوشحالی مسخره که صرفا ناشیِ راحت شدن از نود و پنج بود.

عیدش قشنگ بود.خیلی قشنگ.یک باهار واقعی و خوش عطر.بوی ادبیات و المپیاد و کلاس های قشنگش و امید قشنگ ترش.امیدی که تا تابستان طول کشید و بعد تبدیل به یک زخم همیشگی شد..

قشنگ ترین روز نود و شش19 اما  اردیبهشت بود.این اتاق هم هرچند سه سالَش پاک شد اما شاهد آن خوشی بود.خوشی ای که فقط تا شهریور دوام اورد.بیست و چندم شهریور.و چه خوشحالم که تاریخ دقیق آن شب را یادم نیست...شبی که چرا نکُشت مرا نمیدانم..

نود و شش اصلا قشنگ نبود.اصلا قشنگ نشد.سخت بود.سخت تر از نود و پنج حتی.اما هر سختی،هرچند بزرگ...ولش کن.نیامدم حرف هایی که تکرارشان میکنم تا یادشان بگیرم را تحویل دهم.امدم از نود و شش بگویم!

پیش دانشگاهی تجربه ی تکرار ناشدنی عجیبی بود،و البته هست.نه که دوستش داشته باشم.که اصلا نمیتوانم دوستش داشته باشم.اما لازم بود.لازم بود که باور کنم هرچقدر هم سرتق(؟) و چغر و ناگنجیدنی(!!)باشم شاید لازم باشد یک روزی به هر ضرب و زوری ست به یک ساعت و نیم پشت میز نشستن و به مقدار مشخصی درس خواندن و یک استراحت یک ربعه تن دهم.لازم باشد از کتاب های قشنگی که با دیدنشان دلم میرود و فیلم هایی که اهلشان نیستم و کمند اما دوست دارم ببینمشان دل بکَنم.و دل بدهم به یک مشت کتاب بد بدن و گنده و قطور که پزر از تست های زشت و بیریختند.لازم باشد باور کنم که مهم است اسمم کجای رتبه بندی ازمون های شنبه قرار میگیرد.درس هایی را بخوانم که باور دارم ارزنی ارزش ندارند و برای رتبه ای تلاش کنم که قسم میخورم در زندگی ام هیچ محلی از اعراب نخواهد داشت.

نود و شش را بدون پلاکم گذراندم.

نود و شش نامه هام به حاج مرتضی (که قبلا ها رویم میشد و میگفتم بابا اما الان نمیشود)کمتر از همیشه بود.نگاه هام به چشم هاش هم بوی تعفن عادت میداد ..

نود و شش بیشترش به حسرت های کوچک گذشت.حسرت ازادی از قید و بند درس کوفتی و مدرسه ی کوفتی و بیرون رفتن و دلتنگی برای انقلاب یا حتی بیست و دوی بهمنی که زهر مار شد یا حتی هیات هایی که ده تا درمیان هم نشد بروم.و حسرت های بزرگی که نوشتن ندارد .

نود و شش شب هایش پر خاطره تر از روزهایش بود.چون روزها جسم و روح نویسنده ترجیحش خواب بود.خواب برای فراموشی.برای دور شدن.برای ..

اوین در نود و ششَش از من نوشته بود:"تا اسما و اسما و قدرت اسما،تا امسال و ما ادراک ما اسما؟"که وقتی دیدمش خندیدم.از "قدرت"ش خندیدم.تلخ خندیدم و حتی حرفی نداشتم تا نظری براش بگذارم.

نود و شش همچنان حامل خرابکاری هام بود.و کله خرابی هام.هرچند حرفه ای تر از قبل شدم و هیچکس نفهمیدشان مگر کسی مثل فرزانه که خودم براش گفتم.

وقت هایی هم به فکرهایی به سبک ادم بزرگ های بیخود و کسالت اور گذشت.به ترس از بزرگ شدن.مخصوصا موقع فوت کردن هجده تا شمع تولدم ..

یکی از قشنگ ترین های امسال تولدم بود.تولدی که به واقع عده ی کثیری براش زحمت کشیده بودند و شبش به کوفت گذشت اما فرداش، با همه ی بغض های فروخورده ی قبل تولد،به قشنگ ترین حالت ممکن گذشت.

نود و شش کم روی زمین خوابیدم.کم فکر های خوشبو به سرم زد.کم شمع روشن کردم.کم نامه نوشتم.کم کتاب خواندم.شعر خواندم،حفظ کردم.کم سخنرانی گوش دادم.اما جای همه ی این ها گریه کردم.نه از آن گریه های سبک کننده ی جنوب.از آن گریه های سر درد آور مزخرفِ با صدای چاوشی ..

زیاد هم دل کندم.پارسال به مقاومت برای دل نکندن گذشت اما امسال خسته بودم.دیگر نجنگیدم.رد شدم.

زیاد هم اهنگ گوش دادم.

زیاد هم دلتنگ شدم.دلتنگ خیلی ها.خیلی دلتنگ.

زیاد هم سیاسی تر از قبل شدم.و خودم را لابلای خاله زنک بازی های سیاسی پیدا کردم.یعنی نظر خود خودم را.

و شاید زیاد های دیگری هم بود.نمیدانم.

و برای شروع نود و هفت نه برنامه ای داشتم -و دارم- نه احساسی.نه حتی احساس ناراحتی یا هرچیزی.از نود و هفت هیچ نمیدانم و هیچ فکری براش ندارم و تنها تفاوتی که برام پیش امده این است که بالای برگه هام باید جای شش هفت بگذارم.تا ببینیم چه خواهد شد.هرچند نود و هفت خواه ناخواه حامل اتفاقات مهمی مثل دانشگاه رفتن است اما هیچ حسی بهش ندارم.و جالب اینجاست که دقیقا وقتی بی حس ترین حالتم را میگذرانم که سال ها منتظرش بودم.منتظر نوزده سالگی،دانشگاه،و این ها ..:)

+فقط رفتم برای امسال یک تقویم حسابی خریدم.بعد یکی دوسال تنبلی امسال باز باید بنویسم.هرچند وبلاگ قشنگ تر از دفتر است اما با شناختی که از این دختر احمق دارم اعتمادی نیست که وبلاگ هاش را باز نترکاند!اما با کاغذ ها کاری ندارد.براشان احترام قائل است

ببخشای بر من

اگر ریشه در خویش بستم

و ماندم

و خود را شکستم ..!


+ر.ک به پی نوشت های پست"و دریغا بر من".این هم ادامه ی همان فایل است.

بقیه را نمیدانم اما من خوب میفهمم درد یعنی چه.دوسالی میشود که میفهمم.

اما تو،تو ایران خانم!هزاران سال است که میدانی درد یعنی چه.جنگ،قحطی،بلاهای طبیعی،تکه تکه شدنت با تکه کاغذ بی کفایت هایی پست تر از چهارپایان!شورش،آشوب،و و و. و حالا این روز ها هم رنگ به رنگ و مدل به مدل میرنجی و میرنجانندت.

اما غصه نخور ایران خانم!کمی دیگر طاقت بیاور.چیزی نمانده که این شفق، طلوع را به ارمغان اورد.طلوعی ابدی.ارامشی ابدی.

ایران خانم!این ها طوفان های قبل ارامش است.صاحبت ،صاحبمان،در راه است.میرسد.همین روزهاست که برسد.تو فقط کمی دیگر ارام بگیر و دندان روی جیگر پر خونت بگذار و از شهدای خفته به خاکت ارامش بخواه.آن روز نزدیک است.آن روز همین فردا پس فرداست.رنج چند هزار ساله ی تو به پایان خواهد رسید؛برای همیشه.رنج همه مان به پایان خواهد رسید.برای همیشه..

ثم شقت اسماء بنت عمیس جیبها و خرجت

فتلقاها الحسن و الحسین ع فقالا:این امنا ؟

فسکتت ..

فدخلا البیت

فاذا هی ممتده فحرکها الحسین(ع)

فاذا هی میته فقال : یا اخاه آجرک الله فی الوالده

فوقع علیها الحسن (ع) یقبلها مره و یقول: یا اما کلمینی قبل ان تفارق روحی بدنی...

قالت: فاقبل الحسین(ع)

یقبل رجلیها و یقول: یا اماه انا ابنک الحسین..! کلمینی قبل ان یتصدع قلبی فاموت...!





+سپس اسماء گریبان چاک زده و از خانه بیرون آمد،حسنین (ع) به او رسیده و گفتند : اسماء، مادر ما کجاست؟ وی ساکت شد وجوابی نداد. آنان وارد اتاق شده دیدند مادرشان دراز کشیده،امام حسین(ع) مادرش را تکان داد،دید از دنیا رفته است،فرمود:ای برادر،خداوند تو را در مصیبت مادرمان اجر دهد. امام حسن(ع) خود را برروی مادر انداخته می‌‌بوسید و می‌‌گفت:‌ای مادر با من سخن بگو پیش از آنکه روح از بدنم جدا شود

امام حسین(ع) جلو آمده و پاهای مادر را می‌‌بوسید و می‌‌گفت‌ای مادر من پسرت حسینم با من سخن بگو پیش از آنکه قلبم پاره پاره شود و بمیرم...



+سه سال که هیچ.اصلا سیصد سال دیگر هم که بگذرد من باز فاطمیه چشمانم را به همین سطور گره خواهم زد،همین کلمات را خواهم خواند،همین کلمات را خواهم نوشت،با همین جمله ها بغض خواهم کرد،اشک خواهم ریخت،روضه خواهم خواند ...