این روز ها در سکوت میگذرد.

و من هر روز درسی را میخوانم که با همه ی سختی اش،از تکرار عنوانش-فلسفه-هم قند توی دلم آب میشود و قلبم انگار که از آن شکلات جرقه ای ها میخورد.

هر روز پله های دانشکده را میدوم و هرچند نفسم میگیرد اما دوست دارم دانشکده ی قدیمی ِ تو در توی ادبیات"مان" را.با پله های معروف به کشندگی‌اش و حیاط دنج و سبزش که البته اغلب درش بسته است!

و امامزاده.آخ از امامزاده،پنجره هاش،سکوتش،میز لم داده در کنجش،اصلا آرامش پراکنده در جز جز مولکول های هواش!

و دفتر پرت ِ تشکلمان در پشت دانشکده ی دوست نداشتی حقوق.که کاش عوض شود و برویم ساختمان شهدا!و فاطمه و سخت گیری هاش برای رنگ و فونت. و احساس مادری‌ش!و زهرا و طمانینه ی پنهان در حرف ها و کارهاش.

و گربه مان ، که آن روز وسط پله های امامزاده بلند بلند بخاطر ژستی که بعد از خوردن غذای ما گرفته بود سرزنشش میکردم!

و خاطره و مسخره کردن بچه های خودفیلسوف‌پندار کلاس.و حتی اسنک خوردن با طعم دود در محوطه ی بوفه.

و بهشت،که هرچند کم میروم اما هست.و شاید گاهی با لیلی یا دیگران آنجا برویم و از رنگ و لعاب و گل های دم درش و کیک های شکلاتی بی بی پرطرفدار و کمیابش روحمان تازه شود.

و  حتی وقتی که اسمت از لیست اساتیدِ واقعا استاد خوانده نمیشود،چون میشناسندت.

و حتی کیف کوچک پنهان از "یک ملت"گفتن ِ به "شهید بهشتی"،برای دوری از پز دادن در فضای پُزی ِ چندشِ اینستاگرام!

ذوق های قبل از خوابم از فکر به روزی که دیجیتال پینت یاد بگیرم و رنگ بزنم به خیال هام.عربی یاد بگیرم و با دوست های عربم قرار بگذارم ،اربعین،عراق... و ذره ذره بسازم،اسمایی را که میخواهم باشم،که باید باشم.

خیره شدن به ماشین تحریر و حس سفر در زمان.و در گوشی گفتن ِ اینکه : کاش بشود.کم یا زیاد،تکی یا جفت یا ...،اما بشود.

و هرچند این روزها وقتی عکسی میگیرم و دوستش دارم،وقتی شعری میخوانم و تصمیم میگیرم حفظش کنم،وقتی آهنگ زیرخاکی و دلبر جدیدی پیدا میکنم،حتی وقتی اتفاقی می افتد، برای کسی تعریفش نمیکنم تا با هم شوق و خنده،یا اشک و حسرت بپاشیم به قلبمان،اما این روزها دارد میگذرد.شاید قابل تحمل تر از تصورم از تنهایی(و البته تنهایی به معنای خاص!)


*در روزهایی که با هر نفس باید دنبال ذوق "بگردم".اما به هر حال کم یا زیاد،پیدایش میکنم.


امروز یکهو چشمم به سن‌ اتاق افتاد‌.

بار قبل که اینقدر از روزهای بودنش گذشته بود چقدر حرف به در و دیوارش چسبانده بودم.

چقدر عوض شده ام.و ساکت.و تودار.آنقدر که دیگر نمیدانم باید خودم را درونگرا بدانم یا برونگرا.

البته نَقل حرف نداشتن نیست.نقل صدا نداشتن است.نشان به آن نشان که من بی شمار‌حرف به دیوار این اتاق چسبانده ام،اما در ذهنم.بی هیچ صدایی.با هزار نفر حرف زدم؛گله کردم،درددل کردم،دعوا کردم،غر زدم،قربان صدقه رفتم،مباحثه کردم،متلک گفتم.اما در ذهنم.

نه.نقل صدا نداشتن هم نیست.نقل پناه بردن از عالم واقع به عالم ذهن است.زیرا که چیز دندان گیری در این عالم نداشتم،ندارم،و یحتمل نخواهم داشت.


[وقت دوباره خواندن این پست،برای چک کردن غلط های احتمالی نگارشی یا تایپی،یاد شازده کوچولو افتادم.یاد اینکه اصلا چرا سیاره ی کوچک و گل نازنازی اش را رها کرد و پا به عالم دیگران گذاشت؟دیگرانِ زیاد.دیگرانِ کسالت بار.دیگرانِ عجول و عجیب و همیشه‌نیمه‌راه ، که از صد حرفش شاید یکی را میفهمیدند.آن هم شاید.]

[یاد فارابی هم افتادم.دستم به شازده کوچولو نمیرسد که بپرسمش چرا از سیاره اش بیرون زد؟

اما شاید وقتی دستم به فارابی برسد و بپرسمش که چرا فکر کرد انسان مدنی بالطبع است؟دیگران جز رنج برایش چه داشتند؟و رنج کی و کجا طبیعت ما بوده است؟انسان مبتلای به مدنیت شاید باشد اما طبیعتش تنهایی‌ست اقای فارابی.باور بفرمایید.اگر هم زیر بار نرفتید یک روز که مجال شد بهتان ثابت میکنم.هرچند آن روز خیلی دور باشد،خیلی دیر باشد.اصلا دوری و دیری مگر چیزی جز لفظ است؟اصلا زمان مگر چیزی جز توهم است؟]

"من 

کم شدم

به اشک قطره های خونِ در گلو 

و سرفه ها ..."

و بعد دوباره میگوید.دوباره و دوباره.چون من میخواهم.چون من دوباره و دوباره پخشش میکنم در گوشم،در قلبم،در جانم.


"...خودت خوبی؟"

و سعی کردم بی پروا به سراغ این صدای تق تق کیبورد بیایم،بی آن که وسواس گونه،بارها و بارها واژه ها را در مغزم بالا و پایین کرده باشم.

این روزها کم مینویسم.کم و کوتاه.نه از سر حرفی نداشتن،که از سر پروا داشتن.و شاید این پروا داشتن هم خاصیت گذر از هجده سالگی باشد.

[آه،که حالا دیگر چه کسی این حرف ها را می فهمد  ... ]

و این پروا داشتن به نوشتن ختم نمیشود.

من دیگر بی پروا به چشم هایشان خیره نمیشوم،بابا صدایشان نمیزنم.

من دیگر بی پروا شمع روشن نمیکنم و اشک نمیریزم و خیال نمیکنم و درددل نمیکنم.

من دیگر کسی را به این حریم امن راه نمیدهم،حتی با پروا!


باز برگشتیم به حسرت پاک کردن اتاق.و واژه هایی که بوی تند بی پروایی شان توی دماغت میپیچید و عطسه ات میگرفت.البته نه از آن عطسه هایی که بعد گلویت تیر بکشد.از آن دست عطسه هایی که سبکت میکند.و بعدشان ناخوداگاه نفس راحت میکشی.[این قسمت پست حاکی از نجربیات چندین و چندساله ی نویسنده من باب دچار بودن به حساسیت است]


بگذریم.از حرف های تکراری بگذریم.


از بک اسپیس دست برمیدارم بلکه بی پروایی برگردد به واژه هایم.اقلا به واژه هایم،که بیش از بقیه زورم بهشان میرسد.


چه میگفتم؟


اهان.بگذار کمی از معانی جدید تنهایی برایت بگویم

تنهایی یعنی از چیزی ذوق کنی که کسی نفهمد و از چیزی غمگین شوی که باز هم کسی نفهمد.این تمام تعریف تنهایی ست.تمامِ تمامش.و هرچیز دیگر هم زیرمجموعه ی همین است.به هر حال کار هر جوجه فلسفه خوانی در بدو امر ،تحویل دادن تعریف است.و من میخواهم اولین و شاید آخرین تعریف چرندی که میکنم از مفهوم چرند تنهایی باشد.

و البته در اوصاف تنهایی باید که:تنهایی سختْ سخت است .

و دیگر آن که جانم برایتان بگوید که من این روزها فردیٰ خوشحال میشوم و فردیٰ ناراحت. والبته کاش میتوانستم ازتان بخواهم که این جمله ی اخیر را بی هیچ حسی بخوانید.


یک من‌ی در من به دنیا آمده که دلش میخواهد از صبح تا شب گیرنده باشد.یعنی فیلم ببیند و کتاب بخواند و شعر حفظ کند.و هیچ نگوید.و هیچ ننویسد.و هیچ نباشد.

من هم که هر جا دلیلی برای دیوانگی هایم پیدا نکنم نسبتشان میدهم به خاصیت گذر از هجده سالگی ، این یکی هم رویشان!


من برای واژه ها،فکر ها،ایده ها،همیشه و همیشه حیثیت ،یا بهتر بگویم،جان قائل بودم، و هستم.بعد وقتی مرگ فکر و ایده ای را روبروی چشم هام میبینم عزا میگیرم.حتی چون حساب و کتاب ندارد گاهی هم بیش از چهل روز عزا میگیرم.


وقتی خودت خودت را نشناسی،چطور میتوانی در یک جلسه یا نه اصلا در ده جلسه،خودت را برای دیگری شرح دهی؟بیخود نیست که خیلی هایی که تنه‌شان به تنه ی فلسفه میخورد ازدواج نمیکنند !


و چگونه میتوان از پژمرده شدن یک گل

جان نداد؟!



*از آن جا که پست آشی شعله قلم کار است،نامش را هم بی ربط ترین نام ممکن میگذاریم تا مخلفات آش بیشتر شود!

کاش موضوع مقاله ام را به جای تحقیق راجع به عقل فعال و نسبتش با فیلسوف و پیامبر ، تحقیق راجع به نفس و نسبتش با جهان  تعیین میکردی.هرچند یحتمل تا آخر عمر درگیرش میماندم اما شاید قطره ای از سرگردانی‌ام کاسته میشد !


+"کاش"ش از جنس فرض مُحال بود.اگرنه دیگر اینقدرها هم پرت نیستم !

فاخته بودن،اول‌شرطش قورت دادن فریاد هاست.
و چه سخت است 
و چه سخت است
و چه سخت است 
و چه سخت است 
و چه سخت است 
و چه سخت است
و چه سخت است
و چه سخت است
و چه سخت است 
و چه سخت است 





و مگر ممکن است چند نفر در عالم،تورا بلد باشند؟

حس میکنم از ملتِ فاختگی ام دور شده ام.

شاید از همه جا کندم و تنها به تو پناه آوردم.

میدانی،حوصله ام از قشری بازی ها سررفته.حتی از خودم.از خودمی که گاهی بی آنکه حواسم باشد حل میشوم.از خودم که هنوز گمم.بسیار گم.

و کاش‌از تن ،رهایی بود ..

(ش را به ا وصل کنید)


+میدانی،وحشتناک ترین سوال جهان این است: من کیستم؟

و من چقدر بی محابا،هر دم،بدون انتظار جواب،به زبان می آورمش

+و من چقدر در بی اینترنتی این پست را در مغزم مرور کردم!+

نیامدم مثل پارسال از روزهایم گزارش بدهم.آمده ام از خودم بگویم.از نقطه ی صفر.از بحران زندگی بعد هجده سالگی.

منی که دیگر قطره های باران را،درز آجر ها را،نمیشمرم.منی که خیره به چشم هاش نشدم،گریه نکردم،با کمیل نمردم و با عهد زنده نشدم.منی که بوی گند رخوت گرفته ام.

هرروز رفیقم را ندیدم،به جای نمازخانه ی مدرسه و خواب خوش در آن،از پله های دانشکده بالا دویدم و به جای دویدن به کتابخانه و قاپیدن هشت کتاب در زنگ تفریح ها،بعد هر کلاس حرص حرف های مبتذل همکلاسی های خودفلیسوف‌پندارم را خوردم‌.

هرچند نه که بگویم این ها خواص دانشگاه هست ها.این ها خواص نفسِ از هجده سال رد شده است.این ها خواص من حواس پرت است که فکر کردم دانستن کفایت میکند.دانستم اما نجنگیدم.نجنگیدم و گم شدم.گم کردم.

این از من

اینجایی که من ایستاده ام هجده و ما قبل آن نیست.نشان به آن نشان که شمعی روشن نشد.دلی پرواز نکرد.شوقی سرفه نکرد.آوازی سروده نشد.

بعد هجده هم نیست.نشان به آن نشان که فراموش هم نشد.

این هم از نقطه ی صفر

و اما از بحران بعد هجده سالگی همین که بگویم با روزها و لحظه ها و فکرها و احساساتی مواجه شدم که مزه ی گَس غریبگی‌شان روحم را کُند کرد.


و این،من،از دویدن های از روی شوق کودکانه باز ایستاده ام.به فرورفتن های پیرانه تن نداده ام.تنها و تنها ایستاده ام،بلکه پیدا شوم.یا حتی،بلکه گم شوم.

و از ۹۸،از ۹۸ حرفی ندارم.جز خروارها فکر نابالغ که توامان امید و ناامیدی اند.

در من کمی امید و زندگی بدم.کمی جان بدم.خسته ام.خسته