آنچنان دلتنگم که حتی شَنیدن نامت به آنی و کمتر از آنی، ابرهای بهار را در چَشم هام میباراند.
«مرا وعده ی دیداری بده، در یک صبح» به بوسیدن خاک درِ کویت
آنچنان دلتنگم که حتی شَنیدن نامت به آنی و کمتر از آنی، ابرهای بهار را در چَشم هام میباراند.
«مرا وعده ی دیداری بده، در یک صبح» به بوسیدن خاک درِ کویت
ده شب تب و تاب، نه، یک عمر تب و تاب، ناگهان مچاله میشود در یک روز. تا قبل ظهر، مثل روزهای پیش است، اضطراب، دلشوره، و اندکامیدی. امید به نرسیدن ِ خورشید به ناف ِ آسمان، تا ابد. اما خورشید، مثل رسم هزارهزار سالهاش، لاجرم میرسد، هرچند تنخسته، هرچند پشیمان و خجل.
این جای ماجرا را میدانی، نماز ظهر را، تن های سپر شده را. اما هنوز آه، چند نفس درمیان، امانت میدهد. چرا که در صف نماز، ساقی راست قامت و دست به کنار ایستاده، عمه با الله اکبر مکبر، از رکوع بلند میشود، و علی کوچک، آرام خوابیده.
اما بعد اذان، آه از بعد اذان، هر ساعت، هر دقیقه، قلبت انگار به قاعده ی خون رسانی به یک لشکر میتپد، آه انگار، برای همیشه راه دم و باز دم میبند، سینه تنگ میشود، بغض، بی امان.
هی به ساعت نگاه میکنی: یعنی هنوز امید بچه ها به آمدن عمو ناامید نشده؟
یعنی هنوز لیلا تصدق ِ قامت اکبرش میرود؟
یعنی هنوز شش ماهه سر دست نیامده؟
یعنی هنوز عمه، وقتی برادر را صدا میزند، به جانمِ برادر، جانش آرام میگیرد؟
و سوالات، مثل خوره به جانت می افتند، تا ناگهان، خورشید، دیگر تاب ماندنش از کف میرود.. خورشید، میرود. و ناگهان، جواب همه سوالات، آوار میشود روی قلبت. و قلب، باز، مثل هرسال، جانی نمیکَند برای بیرون کشیدن خویش از زیر آوار، اما تو گویی دستی از افلاک، همیشه و همیشه بیرون میکشد تک تک ِ قلوب ِ زیرآوار مانده را.
یک عمر تب و تاب، مچاله میشود در چند دقیقه، به قاعده ی اذان و اقامه ای... و بعد، تب و تاب، تازه مفصل میشود، تازه آتش میزند، تازه پاره میکند، رگ به رگ قلب را قلب ِ هنوز درد ِ آوار از یاد نبرده را.
مَالِی وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً
قَبرَ الحَبِیبِ فَلَم یَرُدَّ جَوَابِی
أَ حَبـِیـبُ مَا لَـکَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَا
أَنَسِیتَ بَعدِی خُلَّةَ الأَحبَاب
چه شده در کنار قبر تو سلام می کنم ولی جوابی نمی شنوم؟
ای حبیب من چه شده که جواب ما را نمیدهی؟ آیا دوستی هامان فراموشت شده؟
+و بعضی سال ها ، روضه ها سنگین تر میشوند.نه ! هر سال روضه ها سنگین تر از سال قبل میشوند ...
باید برایت سر دهَم روزی!
+جان نه حتی!:)
+امشب شب جمعه هم هست ها..حواستان هست..؟
کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی.کاش بودی..
اینجا همه مضطرن.همه.فقط بعضیاشون خبر ندارن.نه که ندونم بخاطر ماست که نمیایدا.اما کاش بیاید.من حالم بده.شما میدونید بخاطر خودم نیست.خوب میدونید.من بخاطر همه حالم بده.همه حالشون بده.هرکی رو این زمین راه میره حالش بده.بمیرم براتون که غم همشون رو دوشتونه...
+ممنون که پیدام کردین.ممنون که هنوز نگام میکنید.هرچند با دلخوری ..
-اقا از ما راضی هستی ؟
+راضی نباشم چیکار کنم ..؟
ثم شقت اسماء بنت عمیس جیبها و خرجت
فتلقاها الحسن و الحسین ع فقالا:این امنا ؟
فسکتت ..
فدخلا البیت
فاذا هی ممتده فحرکها الحسین(ع)
فاذا هی میته فقال : یا اخاه آجرک الله فی الوالده
فوقع علیها الحسن (ع) یقبلها مره و یقول: یا اما کلمینی قبل ان تفارق روحی بدنی...
قالت: فاقبل الحسین(ع)
یقبل رجلیها و یقول: یا اماه انا ابنک الحسین..! کلمینی قبل ان یتصدع قلبی فاموت...!
+سپس اسماء گریبان چاک زده و از خانه بیرون آمد،حسنین (ع) به او رسیده و گفتند : اسماء، مادر ما کجاست؟ وی ساکت شد وجوابی نداد. آنان وارد اتاق شده دیدند مادرشان دراز کشیده،امام حسین(ع) مادرش را تکان داد،دید از دنیا رفته است،فرمود:ای برادر،خداوند تو را در مصیبت مادرمان اجر دهد. امام حسن(ع) خود را برروی مادر انداخته میبوسید و میگفت:ای مادر با من سخن بگو پیش از آنکه روح از بدنم جدا شود
امام حسین(ع) جلو آمده و پاهای مادر را میبوسید و میگفتای مادر من پسرت حسینم با من سخن بگو پیش از آنکه قلبم پاره پاره شود و بمیرم...
+سه سال که هیچ.اصلا سیصد سال دیگر هم که بگذرد من باز فاطمیه چشمانم را به همین سطور گره خواهم زد،همین کلمات را خواهم خواند،همین کلمات را خواهم نوشت،با همین جمله ها بغض خواهم کرد،اشک خواهم ریخت،روضه خواهم خواند ...
همیشه فاطمیه که میشود یکهو بی اختیار میبینم که دارم این بیت را زمزمه میکنم:
من به علی هم گفته ام،فضه!حسین..آب...
تاکید دارم بازهم فضه!حسین...آب...
دوست دارم از خبرها فرار کنم.
دوست دارم به شما پناه بیاورم.
برای چند لحظه ام که شده هر دو فراموش کنیم که من چقدر خراب کرده م؛ و بعد در آغوشم بگیرید و من نه هفده سال،که هفتاد سال خستگی را در آغوشتان ببارم.
و همان چند لحظه تا ابد ادامه پیدا کند ..