امتحان تمام شده و در مسیر برگشت از دانشگاهم.امتحانم را بد دادم و این بی اهمیت ترین گزاره است.
این مسیر برایم آشناست و پاهایم بی طلب از مغزم راهشان را میروند.آسمان ِ این مسیر زیاد است و من همیشه سر به هوا طیش میکنم.حتی چندین بار نزدیک بود زمین بخورم.اما امروز فرق دارد.امروز چشم هام را وصله کردم به زمین.به قعر ِ قعر ِ قعر ِ زمین.سرد است.استخوان سوز سرد است و من به التماس ِ صورت ِ یخ زده ام توجه نمیکنم و شال گردنم را به کمکش نمیفرستم.باید یخ بزند.باید از سرما بسوزد.باید برای سرمای استخوان سوز ِ وطن -دلگان ، سیستان ، بلوچستان- از سرما تکه تکه شود و تکه هایش را باد به وطن ببرد ، پیش ِ پای کودکانَ(م).قلبم دارد از نگرانی برای خشکیدن ِ خنده های دلکششان از جا کنده میشود.من هنوز دختر بچه ام ! و مگر دختر بچه ها چقدر جان دارند؟*مگر یک دختر بچه چقدر میتواند غصه ی کودکان ِ دور از خودش را به جان بکشد؟
که من ، همیشه برای غصه های خودم قلبی فراخ داشتم و برای غصه ی دیگران قلبی کوچک و تنگ . و حالا ، مگر میتوانم از غصه ی خنده ی مظلوم ِ بچه هایم در آن بیابان ِ همیشه پر مصیبت جان ندهم؟چه انتظار بی جایی!
بغض به گلوی خسته ام چنگ میزند. و من ، نمیخواهم حتی لحظه ای دست هاش را از گلویم بردارد.ملتماسه و ناامیدانه از او طلب فشردن ِ گلویم را میکنم تا راه نفس را ببند اما دریغ ، دریغ که تاتوان است هنوز ...
و اگر ممکن بود ، خون ناچیزم را خرج ِ خنده های مست کنندتان میکردم ، که این باشکوه ترین غایتی ست که میتوانم برای این جان ناچیز متصور شوم.
و اگر ممکن بود ، جانم را فدا میکردم تا یکبار ِ دیگر ، انعکاس ِ قایق های کاغذی رنگیتان را در چشم های درشت و مشکیتان ببینم. و شما نمیدانید که این ، زیباترین تصویر ِ جهان ِ پرغصه ی من است.
و شما نمیدانید که من از فکر همرنگی ِ روزگارتان با آن مردمکان ِ درشت و زیبا چقدر ترسانم ...
کاش میتوانستم تقویم را هل بدهم به شانزدهم اسفند، به لحظه ی دیدار. به سفت فشردن تک تکتان ، به آغوشم. که کاش زمان تا ابد در آن لحظه ی بی نظیر بایستد.
به خانه میرسم.خانه گرم است.آرام است.و لعنت به گرما و آرامش ، وقتی شما از آن محرومید ...
+و چه خوب که اتاق هست ، جایی که بتوانم بی پروا ، اشدّ کلمات را بی ملاحظه درش بریزم.هرچند که این غم ِ عمیق با کلمات - که همیشه نجات دهنده اند - هم آرام نمیگیرد ...
*وام گرفته از ف.ج ، آشنای دور و دیر ِ روزهای گذشته
رواست اگر از این غصه خون بگریم ، خون
عالَم امکان ِ فرار ِ از خود را کم دارد ...
خسته ام از جانی ،که گرفتار ِ تن است.
+عجیب خستهم از دستش.بیش از هر وقت دیگه ای
این روزها کسی فیلم ِ زندگیم را روی دور تند گذاشته و من مثل همیشه نمیدانم که چه خواهد کرد با ما عشق! فقط می دوم تا از تصاویری که با سرعت میگذرند جا نمانم.
پاهایم دارند ذوق ذوق میکنند ، ترس، خوشحالی، ناراحتی، نگرانی و همه چیز در این روزهای پرسرعت به غایت خودشان رسیدهاند و من نمیدانم کجا قرار است کارگردان بگوید" کات، خسته نباشید، یه استراحت میکنیم دوباره برمیگردیم." فقط امیدوارم در آنجا ، حال دلم خوب تر از امروز باشد نه بد تر.
الغرض ، التماس دعا به هر آن که این اتاقک را میخوانَد. شاید بعد از عبور از این روزها ، بعضی سکانس ها را مفصل تر ثبت کردم.علی الحساب مشغول بازیام! تا ببینیم سرنوشت چه از جانمان میخواهد!تا ببینیم کارگردان سناریو اش چیست! تا ببینیم چقدر خوب بلدم از پس ِرُلَم بربیایم! تا ببینیم!
"کاش دست هایت نزدیک تر بودند"
+یک حالتی هست، فارغ از شادی و غمگینی و احساساتی که نامشان را میدانیم.یک حالتی هست که تنها نامی که برایش به ذهنم میرسد "سنگینی"ست.آن لحظه ی "ضیق ِ صَدر" ، آن لحظه ای که نفست بند می آید و قلبت این اندازه ای( . ) میشود.آن لحظه ورای شادی و غمگینی ست.آن لحظه همین لحظه است، و البته خیلی لحظه های دیگر .
که جهان عالم کبیر است و انسان عالم صغیر است و دست ها
دست ها عالم اصغر
امان از دست ها.
+شاید هم روزی شغل ِ شریف ِ کفبینی را انتخاب کردم!از فرط ِ عشق ِ به دست ها!!!
بعضی روزها سختاند.سنگیناند.بعضی لحظه ها انگار بار عالَم روی شانه های نحیف ِ روحت افتاده.که شاید گوشه ای نشسته باشی اما تا قله ی قاف میروی و سقوط میکنی، در یک قدمی ِ فتح.شاید هم چند قدم عقب تر !
که من این لحظه های سنگین ِ متوالی را شب ها در مامن همیشگی، در جایی که همه برای آسایش انتخاب میکنند و من برای فرار ، هضم میکنم.همآنجا که هر بیننده( یا بقول استاذُنا، "ناظر ِ بیرونی ") حکم بر خواب بودنم میدهد، فرار میکنم؛ از عالم واقع ِ سخت ِ هولناک ِ تلخ، به عالم ِ ذهن ِ ... .آمدم بنویسم "عالم ِ ذهن ِ آرام" ، و چون واژه ها حیثیت دارند و این را n بار گفته ام، پشیمان شدم. زیرا که عالم ذهن ارام نیست.فقط اتاقکی از آشفته بازار ِ آن آرام است.اتاقک ِ "رویا" [ چرا کیبورد موبایلم همزه ی با کرسی ِ "و" ندارد؟!!!]
در گفتگویی که با اسماء داشتم تصمیم گرفتیم امشب را با این خیال سر کنیم.با خیال ِ پاسخ ِ سوال ِزهرا در سال پیش دانشگاهی.همانی که باعث پاک شدن ِ این اتاقک در ۸۵۸ روزگی شد؛ "اگر بخوام زندگیمو تو یه چمدون جا بدم چیارو برمیدارم؟"
[ سه دقیقه خیرگی!]
پشیمان شدم! از نوشتن ِ ادامه ی پست پشیمان شدم. شاید بعدها نوشتم که چه ها را برای یک چمدان زندگی برخواهم داشت و به کجا خواهم رفت.هرچند به قصد ِ نوشتن این خیال "ارسال مطلب جدید " را زده بودم اما حالا.حالا بگذریم!نمیخواهم پست رنگ ِمتعفن ِ اسک می عه کوعزشن(!) طور ِ اینستاگرامی بگیرد اما اگر دلتان خواست برایم بنویسید که شما چه برخواهید داشت.[این که چمدان ِ زندگی ِ شما را بدانم هم همالان به ذهنم رسید!]
* بعد از عبور از هر فیلسوف و هر کتاب ، بقول ِ استاذُنا( البته اینبار مرجع ضمیر با خطوط بالاتر فرق دارد) ، برای راه تفلسف سه حالت متصور است ، همان ها که در عنوان گفتم.و با توجه به این پست و حتی سایر چرندیات ِ حقیر در این گوشه ی یک پارچه سفید، میتوان فهمید که به فرض ِ رسیدن به انتهای تفلسف، کدام مورد برایم رخ خواهد داد!:)
+مانند ِ اکثر ِ اوقات، پست بی بازخوانی منتشر شد! اگر غلطی دارد و اگر اشتباها به سرتان زد و تمام ِ متن را خواندید ، ایراد ها را متذکر شوید!:)
این روز ها که جرئت ِ دیوانگی کم است ،
بگذار باز هم به تو برگردم .
امضاء ؛ مجنون ِ پرت شده از دهه ی ۶۰ ِ شب زنده دار ِ عاشق ِ همه ی کسره ها و همزه ها !